#عشق_تو_پناه_من_پارت_208
ومن یه لحظه غمم گرفت که نتونستم امتحانامو پاس کنم.
بعداز ظهر بود که دیدم زنگه خونه عمه اینا رو زدنو عمه دروباز کردو گفت
-بچه ها...بچه هان....
از این گفتنه عمه هممون خندیدمو بلند شدیم که دیدم...
اول از همه مائده خواهر محمدطاها وپشته سرش کیمیا وبعد امیرو بعدم نویدو دراخر کاوه اومدن تو خونه...
یه دفعه خونه جوری شلوغ شد که صدا به صدا نمیرسید....
مائده که انقدر منو محمدطاها رو چلونده بود استخونام درد میکرد...
همه نشستیم کنارهم که محمدطاها گفت
-ها چه خبره همتون خراب شدین اینجا...
کاوه پاشو انداخت رو پاشو گفت
-من اومدم خونه عمم...به تو چه؟
مائده دسته محمدطاها رو گرفتو گفت
-داداش من گفتم، دلم میخواست ببینمت!!!
محمدطاها شالشو که داشت میوفتاد درست کردو گفت
romangram.com | @romangram_com