#عشق_تو_پناه_من_پارت_207

-آی...آی...آی...نرجس خانوم نداشتیما...اومدی اینجا جای مارو بگیری؟

از بغله عمه اومد بیرونو گفتم

-من که نه...ولی عمه مثله اینکه دوست داره من دخترش باشم بعدم ابرومو انداختم بالا...

عمه بلند بلند خندید وسامیه اخم کرد....

صدای محمدطاها اومد

-ایول خوشم اومد نرجس ضایعش کردی!!!

سامیه دستشو زد به کمرشو گفت

-بعله دیگه نو که اومد به بازار...سامیه میشه دل ازار...

همه خندیدیمو کنارهم نشستیمو ناهار خوریدم...بعد

از ناهار نمازامونو خوندمیو ظرفارو هم با سامیه شستیم عمه ومحمدطاها هم باهم حرف میزدن...

سامیه یه خواهر داشت به اسم سودا که هفت سالش بودو میگفت امروز از صبح خونه دوستشو شب میارنش خونه.

بابای سامیه هم عمو علی بود که تو بانک کار میکردو محمدطاها خیلی ازش تعریف میکرد...بعد از ناهار اومد خونه واونم فهمید چه خبره وکلی هم ازمون استقبال کرد.

واقعا تو خونشون احساس مهمون بودن نداشتم...

سامیه خیلی خوشحال بود چون امروز اخرین امتحانش بودو تابستونش شروع شده بود...


romangram.com | @romangram_com