#عشق_تو_پناه_من_پارت_200

عمه زنه خیلی خوبی بود...خیلی خوب ،مهربونی تو صورتش داد میزد.

موقع حرف زدنه ما کلا داشت اشک میریخت...

اینقدر قربون صدقه محمدطاها رفت که نگو...واقعا فکر کردم مادر محمدطاهاست بس که محمدطاها رو دوست داشت!!!

بعد از اینکه کلی حرف زدیمو درد دل کردیم...

عمه صورتشو پاک کردو موهای مش شده شو فرستاد پشته گوششو گفت

-نرجس جون بی زحمت برو تو اشپزخونه چندتا چایی بیار بخوریم.

خجالت کشیدمو اینو فهمید...

-دخترم خونه خودته بلند شو از الانم مثله دختره خودمی...پس راحت باش تو این خونه!!!

با اجازه ای گفتمو رفتم سمته اشپزخونه چندتا فنجون برداشتمو رفتم سراغه سماور صداشون برام میومد.

محمدطاها-عمه عمو علی ناراحت نمیشه یه چند وقتی مزاحمتون باشیم؟

-اینجوری شناختی علیو؟تو نمیدونی چه قدربراش عزیزی...توهم پسرنداشته خودمون...پس حرف نباشه...

لبخندی زدمو چایی ها رو بردم تو پذیرایی...

-ببخشید دیگه عمه جان!!!

-دیگه اینقدر عذر خواهی نکنا...به به چه چایی خوشرنگی!!!


romangram.com | @romangram_com