#عشق_تو_پناه_من_پارت_186
بابا رفت تو خونه تا حاضر شه...
محمدطاهاهم گفت
-میشه بیاد لباساشو برداره؟
-بیاد تو تا مادرش نیومده...
بغض اجازه نمیداد حرف بزنم...چه راحت فروخت منو...چه راحت میگفت بیاد...
غیرمستقیم میگفت...نگفت بیا...نگفت کجا بودی یه شب خونه نبودی؟
نگفت با کی داری میری؟
ادمه...سالمه...هیچی نگفت!!!
اروم رفتم تو خونه و محمدطاها هم پشته سرم اومد سریع یه ساک برداشتمو هرچی که میخواستم برداشتم...لباسه خاصی نداشتم...شناسنمو ومدارکی که مهم بود وسریع جمع کردم اومدم پایین باباهم یه شلوارو پیرهن پوشیده بود ونگامون میکرد.
محمدطاها-بریم؟
راه افتاد...پوله لباساشم حساب کنا...
-شما بفرما چشم...
نفسشو با حرص داد بیرونو به منی که تو سکوت نگاش میکردم نگاه کرد ولبخند زد وساکو از دستم گرفت...
رفتیمو ساکو گذاشت تو ماشین...
romangram.com | @romangram_com