#عشق_تو_پناه_من_پارت_171
-سلام
-سلام دخترم...بابا معرفی نمیکنی؟
این اقا هم که خیلی خوبه پس چرا اینا انقدر این خونواده رو ترسناک جلوه دادن؟
محمدطاها-بابا این همون دختریه که قراره باهاش ازدواج کنم!!!
یه دفعه قیافش عوض شد...
-چی؟
-بابا من تصمیممو گرفتم...
-اخه این چه وضعشه...این دختر الان اینجا چیکار میکنه...اگه قراره بریم خواستگاری باید تو خونشون بشینه ما بریم اینجا چیکار میکنه؟
محمدطاها رفت رو مبل نشستو گفت
-من اومدم درمورده همین صحبت کنم...نرجس بیا اینجا بشین...
رفتم کنارشو رو مبله دو نفره نشستم...
مائده هم کناره باباش روبه رومون نشست.
محمدطاها-بابا من میخوام باهمین دختر ازدواج کنم...مامانم نمیتونه جلو موبگیره...دارم با شما حرف میزنم که متقاعدش کنین...
باباش اومد جواب بده که صدای بازشدنه درو بعداز اون مامانه محمدطاها...بایه دختره دیگه که چادر عربی سرش بود با قیافه های عصبی روبه رومون ظاهر شدن!!!
romangram.com | @romangram_com