#عشق_تو_پناه_من_پارت_170

محمدطاها سری تکون داد وگفت

-اگه تو بذاری میگم...مامان اینا کوشن؟

همونجور که نگاش به من بود گفت

-مامانو محدثه رفتن خریدکنن الان میان...باباهم بالاست...داره صبحونه میخوره.

پس این دختره بامزه مائده بود!!!

محمدطاها-خب...حالا اجازه میدی بیایم بالا؟

-ها؟اره اره..بیاین...راه افتادو منم کناره محمدطاها حرکت کردمو رفتم بالا...

داخله خونه باعث شد واقعا مطمئن شم اینجا قصره...

خیلی خوشگل بود پراز عتیقه جات...از این خونه ها بود که تو تلوزیون میدیدی...

صدای یه مردباعث شد نگامو از اطراف بگیرم.

-محمدطاها؟

یه مرد قدبلند و چهارشونه که یه مقدار موهای جلوی سرش ریخته بود موهای هم که داشت جوگندمی بودن..قیافه مردونه ای داشت ویکم ته چهره محمدطاها تو قیافش بود!!!

محمدطاها سرشو انداخت پایینو گفت

-سلام بابا مهدی...


romangram.com | @romangram_com