#عشق_تو_پناه_من_پارت_168
-ترس نداره...غوله بی شاخو دم نیستن که حالا هم پیاده شو چون تو منو داری غم نداری!!!
لبخندی زدمو پیاده شدم...
پشته سره محمدطاها رفتم زنگو زد که صدای دختری اومد که گفت
-وای طاهاست بیا بالا داداش.
پشته چشمی نازک کردو گفت
-دیدی گفتم تحویلمون میگیرن!!!
یکم استرسم کم شد درباز شدو رفتیم تو خونه...
حیاطش دیویست متر بود وپراز گلو دارو درخت...دهنم بازمونده بود...
روبه رومون یه خونه بود که بیشتر شبیه قصر بود...
یه دفعه از بالای پله هایی که به خونه منتهی میشد یه دختر با بلوز وشلواره خرسی پرید بیرون و دویید سمتمون...
-وای داداش طاها...
محمدم سریع دستاشو باز کردو اونم رفت تو بغلش...
چه چیزایه عجیبی من میبینم...فکر کن برادرو خواهر اینجوری؟
مگه میشه؟
romangram.com | @romangram_com