#عشق_تو_پناه_من_پارت_141

محمدبا درد چشمشو بستو گفت

-تموم کن کاوه حال ندارم.

کاوه برگشت سمته من که هنوزم اشک میریختمو گفت

-ابجی تو خوبی؟

هق هقم نمیذاشت حرف بزنم...فقط سرمو تکون دادم.

ماشین ترمز کردو امیر گفت

-کاوه برو پایین ابو با چندتا دونه قند بگیر دارن از حال میرن!!!

نوید یه دستمال دیگه گذاشت رو زخمه محمدطاها وگفت

-یه بسته دستمالم بگیر خونش بند نمیاد.

نگام افتاد به محمدطاها که لحظه به لحظه بی رنگو رو تر میشد...حس میکردم کم کم داره لرزم میکنه.

-محمدطاها...

چشمشو با بیحالی باز کردو گفت

-تو خوبی؟

-اره...چرا اینکارو کردی؟


romangram.com | @romangram_com