#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_235
اون قدر از راننده خواسته بودم که سرعتش رو بیش تر کنه که راننده با آخرین سرعت حرکت می کرد و از بین تموم
ماشین ها لایی می کشید، انگار اون هم از چشم های قرمزم فهمیده بود که وضعیت و حالم اصلا خوب نیست.
هر چی پول داشتم به راننده تاکسی دادم و پیاده شدم. از نقاشی عروسی که روی شیشه ی سالن کشیده بود،
فهمیدم که اون جا آرایشگاه ست. خواستم به اون طرف خیابون برم و پریام رو از اون جا فراری بدم که ماشین
مشکی رنگ و مدل بالایی کنار در آرایشگاه نگه داشت. پسر قد بلندی با کت و شلوار مشکی رنگی از ماشین پیاده
شد. دستی به موهای مدل زده اش کشید و به سمت در آرایشگاه رفت.
-یعنی این پسر...
نگاهی به ساعت کردم.
-مگه عروس ها تا عصر توی سالن نیستند؟ الان که زوده!
پسر اما جعبه ای توی دستش بود و منتظر کنار در ایستاده بود؛ در باز شد و فرشته ی زیبای من توی در نمایان شد.
پریای زیبام... عشق من با اون لباس عروس زیباترین شده بود، مثل یک پری می درخشید.
با حرص و عصبانیت جعبه رو از پسر گرفت. خواست دوباره وارد آرایشگاه بشه که با تمام توان و عشقم صداش
کردم.
romangram.com | @romangram_com