#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_234

-پریای زیبام رو بردن، به زور بردنش ارایشگاه، به زور می خوان عروسش کنند. دخترم گریه می کرد، التماس می

کرد، زار می زد ولی کسی نمی شنید؛ همه از سنگ شدند.

متأسفانه چیز زیادی از حرف های مادر پریا نفهمیدم، فقط اون قدر با سوز می گفت که فهمیدم پریام زجر زیادی رو

کشیده.



از جام بلند شدم، سرم گیج می رفت و چشم هام تار می دید.

-خاله... آدرس؟

مادر پریا از جاش بلند شد و دست هام رو گرفت.

-می خوای چیکار کنی؟

دستش رو توی دستم فشردم.

-لطفا آدرس؟

با عجله کاغذی آورد و آدرس آرایشگاه رو روش یادداشت کرد و کاغذ رو به سمتم گرفت.

-دخترم رو نجات بده.

سرم رو تند تند تکون دادم و از حیاط خارج شدم. سوار تاکسی شدم و آدرس رو به راننده دادم.


romangram.com | @romangram_com