#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_225

نمی داد و من از دوری و دلتنگی ذره ذره آب می شدم. راهول هم حالی بهتر از من نداشت، بی حال و مریض احوال

بود. سر و وضعی بهم ریخته و شلخته داشت و حتی به درستی هم غذا نمی خورد. گاهی شب ها دزدکی با گوشی



مامان باهاش حرف می زدم. بهم دل خوشی و امید می داد و ازم می خواست که قوی باشم ولی سخت بود، نمی شد...

چقدر باید قوی می بودم، چقدر باید تحمل می کردم دیگه داشتم کم می آوردم.

با صدای در به خودم اومدم.

-پریا مادر؟ بیا عزیزم، توروخدا بیا غذا بخور... چند روزه چیزی نخوردی مادر، ضعف می کنی، بیا پریا جان.

دلم برای مامانم هم می سوخت، این مدت مثل من و پا به پای من غصه خورده بود. با صدای گرفته ای گفتم: نمی

خورم مامان، گشنه ام نیست.

با گریه گفت: آخه تو که چند روزه غذا نخوردی، چرا می گی گشنه ام نیست مادر؟

با همون صدای گرفته گفتم: نمی خورم مامان، گشنه ام نیست.

دیگه صدایی از جانب مامان نیومد. از جام بلند شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. چقدر دلم می خواست برم

بیرون؛ راهول رو ببینم، توی آغوشش فرو برم، صدای گرمش رو بشنوم و یک دل سیر نگاهش کنم... دلتنگش بودم

خیلی زیاد.


romangram.com | @romangram_com