#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_224


با دردی که توی قلبم پیچید صورتم توی هم رفت. قلبم بدجور تیر می کشید با قدم های شل به سمت تخت رفتم و

روی تخت دراز کشیدم.

-وای خدا...

چشم هام رو روی هم گذاشتم؛ نمی دونم خوابم برد یا بی هوش شدم فقط می دونم که دیگه چیزی از دنیای اطرافم

نفهمیدم و به عالم بی خبری فرو رفتم.

#پارت_پنجاهوشش


روز ها همین طور پر از درد و با عذاب و سختی می گذشت. هر روز اصرار ها و التماس های من و راهول و بی توجهی

های بابا. هر روز دعوا و گریه، هر روز پافشاری های پدرم برای ازدواج با دانیال و اما مخالفت های من. نمی دونم چرا

بابا نمی خواست بفهمه که من دانیال رو نمی خوام و ازدواج من با دانیال مساوی با مرگمه.

راهول هر روز صبح زود تا دیر وقت جلوی در خونه می نشست و تا پدرم رو می دید، سعی می کرد باهاش حرف بزنه،

التماس پدرم رو می کرد و اصرار می کرد که اجازه بده تا بیاد خواستگاری اما پدرم دلش از سنگ شده بود و جوابش

رو نمی داد، حتی یه بار به صورت راهول سیلی زد و اما راهول فقط با یه لبخند به بابا نگاه کرد.

چقدر دلم برای راهول و خودم می سوخت، چقدر دلم براش تنگ شده بود؛ بابا اجازه ی بیرون رفتن و دیدنش رو بهم


romangram.com | @romangram_com