#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_192


-سلام پریای من...

با ذوق به صورت خندونش نگاه کردم.

-سلام راهول حالت خوبه؟

دستی به موهاش کشید.

-دوری تو مگه می ذاره خوب باشم پریا... ولی نگران نباش چند روز دیگه بلیطم جور می شه و میام دیدنت.

جیغ خفه ای کشیدم.

-جدی؟



سرش رو تکون داد.

-اره عزیز دلم.

خواستم چیزی بگم که در با شتاب باز شد. هین بلندی کشیدم و به مامان که توی چهارچوب در ایستاده بود نگاه

کردم. دستم به سمت لپ تاپ رفت تا ببندمش که مامان با عجله گفت: اون صاب مرده رو بستی نه بستیا!

از کلمه ی که مامان به کار برده بود، خنده ام گرفت. مامان نزدیک اومد و کنار من، رو به روی لپ تاپ نشست. با

دیدن راهول روسریش رو مرتب کرد. راهول با هول سلام کرد. مامان نگاهی به من کرد و گفت: این کیه؟

romangram.com | @romangram_com