#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_191




خداروشکر فکر کنم که ناراحت شده بود. هر روز امیدم به اون چند ساعتی بود که با راهول حرف می زدم، حداقل

کمی حالم بهتر می شد.

روز ها به همین روال می گذشت تا اون روز... اون روزی که خودم همه چیز رو خراب کردم... اون روزی که از سر هول

بازی و دلتنگی همه چیز رو به باد دادم.

روی مبل نشسته بودم و همراه مامان داشتم فیلم می دیدم ولی بیش تر نگاهم به ساعت بود؛ فقط ده دقیقه مونده

بود تا راهول زنگ بزنه. همون طور نگاهم به ساعت بود که یهو مامان گفت: کسی قراره بیاد؟

با هول گفتم: نه!

کمی نگاهم کرد و گفت: کسی قراره زنگ بزنه؟

سرم رو به معنی نه تکون دادم. با حرص گفت: پس چرا همه اش نگاهت به ساعته؟

از جام بلند شدم و با لبخند دندونمایی گفتم: همین طوری، ببخشید فعلا من برم توی اتاقم.

با عجله و قدم های تند وارد اتاقم شدم. در و پشت سرم بستم و نفس راحتی کشیدم. روی تخت و رو به روی لپ

تاب نشستم. لپ تاپ روشن بود دلم نمی خواست حتی لحظه ای رو از دست بدم. با پدیدار شدن تماس راهول روی

لپ تاپ لبخند بزرگی زدم؛ تماس رو برقرار کردم.

romangram.com | @romangram_com