#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_184


دستش رو محکم گرفتم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم.

-دلم برات تنگ می شه... قول دادی زود بیای.

موهام رو توی چنگ گرفت و سرم رو به سینه اش فشرد.

-قول مردونه... میام.

حدود ده دقیقه توی بغلش بودم... اشک هام بند نمی اومد... دلم بی تاب بود، تحمل دوریش رو نداشتم؛ نمی خواستم

ازش دور بشم.

از بغلش بیرون اومدم؛ اشک هامون رو پاک کردیم و خنده ی تلخی کردیم. هر دو باهم همزمان گفتیم: عاشقتم.

دوباره خندیدیم و دست تو دست هم رفتیم و چمدونم رو تحویل دادیم. رو به روی راهول ایستادم.

- من می رم راهول، مواظب خودت باش. عاشقتم خیلی زیاد... خوش حالم که اومدم این جا... خوش حالم که با تو

آشنا شدم و عاشقت شدم و منتظر اون روزم که این فاصله و دوری تموم بشه و برای همیشه با تو و برای تو باشم.

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.

- منم همین طور پریا... زیباترین و بهترین اتفاق زندگیم، آشنایی با تو بود؛ ممنونم از خدا. مواظب خودت باش...

عاشقتم... عاشقتم.

تند تند صورتم رو غرق بوسه کرد و بعد یهو ازم دور شد.

romangram.com | @romangram_com