#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_170


در رو برام باز کرد، دیگه به این کارش عادت کرده بودم؛ جنتلمنی بود برای خودش. سوار ماشین شد و با سرعت به

سمت خونه راه افتاد. توی راه کلی برام حرف های قشنگ قشنگ زد که من هر بار دلم غنچ می رفت و از شادی پر

می شدم.

ماشین رو نگه داشت و با هم پیاده شدیم. راهول دستم رو گرفت و دوشادوش هم وارد عمارت زیبا و خیره کننده

شدیم. مادرش با خوش حالی و ذوق به سمتمون اومد.

-پریای عزیزم خوش اومدی.



چقدر خوب بود که مادرش انگلیسی می فهمید و می تونست حرف بزنه.

-سلام خاله... خیلی ممنونم ببخشید باعث زحمت شدم.

انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت و اخم گفت: دیگه از این حرف ها نزن... تو رحمی عزیزم.

لبخندی زدم و تشکر کردم. وارد خونه شدیم و با پدرش هم احوال پرسی کردیم. بعد از کلی گپ زدن و حرف زدن

بالاخره وارد آشپزخونه ی باشکوهشون شدیم و مادر راهول ما رو به خوردن غذای خونگی و هندی اصیلشون دعوت

کرد. کلی خندیدیم، کلی حرف زدیم و از خوردن غذای خوشمزشون لذت بردیم.

توی جمع کردن ظرف ها به مادر راهول کمک کردم که یهو با صدای بلند راهول رو صدا کرد. راهول با عجله وارد

romangram.com | @romangram_com