#عشق_و_تقدیر_پارت_86
-نه از کجا میدونستم ... حالا خوب شدم؟!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
-از عالی هم عالی تر شدی...!!
وقتی رسیدیم خونه هستی اینا بیشتر مهمونا اومده بودن و خانواده ی زندایی مرجانواز لچک هایی که محکم روی سرشون بسته بودن میشد تشخیص داد. رفتم توی اتاق هستی و لباسمو عوض کردم. دستی به موهای خوشرنگم کشیدم و رفتم بیرون.کنار سلنا نشسته بودیم و داشتیم اطرافو دید میزدیم که چشمم افتاد به سپهر. واااااااااااااااااای...تول� � سگ چقد خوشگل شده بوددددد!!!! یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیرهن سفید که آستیناشو تا زده بود. یه پاپیون مشکی همرنگ شلوارش پوشیده بود و ساسبندهای مشکی هم زده بود و کالج های مشکی پاش بود. دستاشو کرده بود توی جیبش و داشت منو نگاه میکرد. تا نگاه منو دید سرش رو تکون داد که یعنی سلام. منم همونجوری جوابشو دادم و به زحمت ازش چشم گرفتم. با چشم دنبال رامین گشتم ولی مثل اینکه هنوز نیومده بود. بالاخره هستی و فرهاد اومدن. در کنار هم میدرخشیدن. دوباره بغض کردم. داشتن دونه دونه به همه سلام و خوشامد میگفتن. وقتی رسیدن به ما هستی انگار حالمو فهمید چون اومد و بغلم کرد. بغض وحشتناک گلوم راه نفسمو گرفته بود. اومدم یه چیزی بگم ولی نمیشد ... فقط تونستم بگم:
-هستی... هستی... من....
ولی نتونستم ادامه بدم و از بغلش اومدم بیرون و بدو بدو رفتم تو اتاقش و درو بستم. حاضر نبودم بقیه به هیچ قیمتی اشکامو ببینن. توی خلوتم به نظرم خیلی چیز خوبی بود و سبکم میکرد ولی جلوی دیگران بدترین چیز ممکن بود واسم. بالش هستی رو بغل کردم و 3،4 تا قطره اشک ریختم و بعدش آروم شدم. رفتم جلوی آیینه و نگاهی به خودم انداختم . خدا رو شکر که ریملم ضد آب بود وگرنه شبیه «جادوگر شهر اُز» میشدم!!! رژلب قرمزمو دوباره زدم و از اتاق رفتم بیرون. دوبتره تا چشمم افتاد به هستی گریه م گرفت... أأأأأأه... بیخیال شدم و رفتم نشستم کنار هستی . دستمو گرفت و با چشمای پر از اشکش بهم خیره شد . گفتم:
-هستی به قرآن اگه یه چیکه اشک بریزی میزنم لهت میکنماااااااا ... آرایشت خراب میشه فرهاد اول کاری طلاقت میده. من اوسکولم که گریه میکنم تو الان باید خوشحال باشی... به آرزوت رسیدی خره.
بعدشم برای اینکه گریه نکنه گونشو بوسیدم و رفتم نشستم پیش سلنا.تو همین حین گلوریا رو دیدم که یه لباس جذب زرد پوشیده بود که قدش یه وجب بالای زانوش بود. خدایی لباسش قشنگ بود ولی یکم بدرنگ بود... البته زردش خوشرنگ بودا ولی من از لباس مجلسی زرد خوشم نمیاد...! دیدم مجلس خشکه این بود که رفتم سمت دی جی که یه پسر توپول و فشن بود و دستور یه آهنگ تووووپ رو دادم. تا آهنگ شروع شد همه ریختن وسط. منم رفته بودم وسط و داشتم با سوگل میرقصیدم . یهو یه جرقه تو مغزم روشن شد. چون سپهر به رقص بی میل نبود و استعدادشو داشت منم قبلا خیلی باهاش کار کرده بودم و با هم چند تا مدل رقص ترکی و اسپانیایی و ... آماده کرده بودیم. دیدم لباس من که مخصوص اسپانیایی سپهرم که خوبه این بود که وقتی آهنگ تموم شد رفتم پیشش و باهاش هماهنگ کردم و قرار شد که اواخر مجلس بریم و رقصمون رو اجرا کنیم. همین که نشستم سرجام رامینو دیدم که داره به سمت من و سلنا که کنارم بود میومد. با لبخند ازش استقبال کردم و مشغول خوش و بش کردن شدیم. یکم بعد رفت. مامانم ناگهان اومد و با رنگ و روی پریده گفت:
-رها یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم.
نگران شدم و سریع بلند شدم و دنبالش راه افتادم. یه گوشه ی خلوت خونه وایساد و گفت:
-رها این پسره که داشتی باهاش حرف میزدی کی بود؟!
خواستم بگم به تو ربطی نداره که دیدم نه مثل اینکه جدی جدی حالش بد بود واسه همینم گفتم:
-رامین رو میگی؟ یکی از بچه هاست ... واسه چی؟
romangram.com | @romangram_com