#عشق_و_تقدیر_پارت_85
مرگ آغاز راه قصه بوده
سپهر اینبار چشماشو نبسته بود و زل زده به چشمای منو میخوند:
من راهی شدم نگو که زوده
اونکسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
تاب نگاه خیرشو نداشتم برای همینم چشممو دوختم به دستم که روی سیمای گیتار حرکت میکرد.همه تشویقمون کردن و به به و چه چه شون بلند شد. منم ضبط گوشیمو قطع کردم ....
3 روز بیشتر تا جشن هستی و فرهاد نمونده بود و من هنوزم لباسمو نخریده بودم ولی با سلنا در به در خیابونا شده بودیم. دست آخرم یه لباس قرمز خوشگل پشت ویترین یه مغازه چشممو گرفت و رفتم پروش کردم...فوق العاده بود. از پشت گردنم بند میخورد و بالاتنه اش ساده وبراق و دامن بلندش که از جنس ساتن و مات بود چین میخورد تا پایین... بالا تنه اش یه جوری بود که از زیر دامنش از پشت تا روی باسنم و از جلو تا زیر شکمم بود و دامن خوشگلش هم یه چین داشت که از جلو از زیر شکمم شروع میشد در واقع لباسش مخصوص رقص اسپانیایی بود. فقط خیلی باز بود که اونم با یه ساپورت مشکی حل میشد. همون لباسو با یه جفت کفش قرمز خریدم. سلنا هم یه لباس دکاته ی تنگ مشکی که تا بالای زانوش بود رو پسندید و با یه جفت کفش مشکی ساده و پاشنه 6 سانتی خرید. نامزدی قرار بود تو خونه هستی اینا برگزار بشه . فقط مشکل من با خانواده ی زندایی مرجانم یا همون مامان هستی بود. خیلی محجبه بودن. البته زندایی مرجان اصلا اینجوری نبود و خودشم از خانوادش خوشش نمیومد برای همینم همیشه با ماها رفتو آمد میکرد.
*****
نگاهی توی آیینه به خودم انداختم. عااااالی شده بودم. آرایشم خیلی کم بود. با اون لباس محشر شده بودم . (ای جونم اعتماد به نفسسسسس!!) وقتی که رفتم آرایشگاه چون موهما خیس بودن و فر هاش قشنگ تر شده بودن شیرین جون هم پیشنهاد کرد که موهام همونطوری باشه فقط یه خورده سرم کیریستال و ژل و کوفت و زهرمار زد به موهام تا حالتش همونجوری بمونه. وای هستی رو که دیگه من دیدمش داشتم غش میکردم وای به حال فرهاد بیچاره... تو اون لباس پرنسسی صورتی کم رنگ و آرایش صورتی کم رنگش فوق العاده شده بود. مخصوصا مو و چشمای سیاه و درشتش که بین این همه رنگ صورتی خودنمایی میکردن... وقتی دیدمش بغض کردم. اونم سریع اومد بغلم کرد و در حالی که خودشم بغض داشت میخواست آرومم کنه...منم میخواستم اونو آروم کنم. سلنا هم وارد شد و با خنده گفت:
-حالا حال هردو تاشون بده هااااااااا ولی هردو سعی دارن ادای خوب بودن رو در بیارن و اون یکی رو آروم کنن!!!!
واااااااااای سلنا هم معرکه شده بود. موهای مشکیش با لباسش هم خونی داشتن ولی پوست سفیدش و چشمای میشی رنگش در تضاد با این دو بودن. آرایشش ملیح بود. گلوریا و والریا یه آرایشگاه دیگه رفته بودن. وقتی فرهاد هستی رو دید خشک شد. شاید بیشتر از 5 دقیقه زل زده بود به هستی...! ببین روز عروسی دیگه میخواد چیکار کنه!! فکر کنم باید صندلی بچینیم که خسته نشیم و آقا کامل دید بزنه هستی رو. فرهاد بالاخره از تو شوک در اومد و خم شد و گونه ی هستی رو بوسید. خلاصه من و سلنا هم رفتیم نشستیم تو ماشینو به طرف خونه ی دایی دانیال یا همون بابای هستی حرکت کردیم. تو ماشین نگاهی به موهای سلنا که شیرین جون براش فر کرده بود انداختم و گفتم:
-بی شرف خیلی خوشگل شدیااااااا... میدونستی رامینم امشب هست؟!
سلنا با خوشحالی گفت:
romangram.com | @romangram_com