#عشق_و_تقدیر_پارت_80
و وارد سالن شدم. در کل اجرای خوبی داشتم. و تقریبا بیشتر هنرجوها منو انتخاب کردن. وقتی برای استراحت رفتم تو رختکن دیدم که مامانم 2 بار زنگ زده . یه زنگ بهش زدم و همین که جواب داد :
-باز چی میخوای زنگ زدی به من؟ لابد دوباره دوستات سر زده اومدن اونجا؟؟
مامان: خیلی بیشووور شدی رها...
من: تو تربیتم کردی دیگه تازه از سرتم زیاده ... بگو کار دارم.
مامان: شب خاله دریا دعوتمون کرده زود بیا...
من: خب ... بی بی سی اگه اخبار تموم شد با یه خدافظی خوشحالم کن...
همینجوری قطع کرد. (ببخشید این رها خیلی بی ادبه!!) سلنا توی خونه منتظر من مونده بود که با هم بریم. سریع رفتم تو خونه و ازش تشکر کردم. گفتم:
-نترسیدی تنهایی تو خونه؟
سلنا: نه بابا تنها که نبودم... گلی خانوم آقا سهراب بودن...
من:آره ولی... هیچی بیخیال ... من برم آماده بشم بریم.
زود یه دوش گرفتم و پالتوی سرمه ای و شلوار و شال و بوت های مشکیمو پوشیدم. کیف مشکیمو هم گرفتم دستم و تند تند سایه سفیدمو مالیدم زیر چشمم. رژ گونه ی صورتی و رژ همرنگشو زدم و یه کوچولو سایه مشکی زدم پشت چشمم. خوب شده بودم. شیشه ی ادکلنم رو برداشتم و خالی کردم روی خودم و از اتاق رفتم بیرون. سلنا منتظرم بود. وقتی رسیدیم من رفتم تو اتاق فرشید تا لباسامو عوض کنم. یه شلوار مشکی با یه تونیک سفید تنم و کفش های پاشنه 5 سانتی سفید هم پام کرده بودم. موهامو که هنوزم خیس بودن و فرهاش خوشگل تر شده بود رو باز کردم و یه تیکه از بالاشو با کیلیپسم جمع کردم و رفتم پایین. نشستم کنار سلنا. چشم گردوندم اطراف سالن.... سوگل و والریا با هم حسابی گرم گرفته بودن و داشتن صحبت میکردن. اوننطرفتر هستی و فرهاد داشتن لاو میترکوندن. آخی آخر این هفته مراسم نامزیشونه...ایشالا خوشبخت بشن. اونطرف تر فرشید داشت مگس میپروند ... یکمی اونور تر... واااای... خدای مننننننن .... گلوریا و سپهر نشسته بودن یه گوشه و داشتن غش غش میخندیدن... أه أه أه أه أه لعنتیاااااا .... سلنا دستمو فشار داد و لبخند آرامش بخشی بهم زد... یکمی آرومتر شدم و دوباره مشغول دید زدن شدم... خودمو مشغول حرف زدن با سلنا کردم. فرشید پیتر هم خوب با هم جور شده بودن و بلند بلند میخندیدن... سوگل و والریا اومدن و از هممون دعوت کردن که بریم تو حیاط و قدم بزنیم... برف زیادی هم نشسته بود روی زمین . رفتم و پالتومو تنم کردم و همه با هم به سمت حیاط رفتیم. برف هنوزم داشت میبارید. عاشق این هوا بودم. یه نگاه به گلوریا کردم که لیز بودن زمینو بهونه کرده بود و سفت بازوی سپهر رو چسبیده بود. یه آرایش غلیظم کرده بود. واقعا ساده خوشگله ولی اینطوری... آرایش زیاد بهش نمیاد ولی نمیخواد قبول کنه . با سلنا از بقیه فاصله گرفتیم و شروع کردیم به قدم زدن. ناگهان یه چیزی خورد تو کمرم. برگشتم و هستی رو دیدم که با یه لبخند بدجنس با یه گوله برف توی دستش داره نگام میکنه. گفت:
-با از ما بهترووون میپری رها خانوم...
منم کم نیاوردم و در حالی که یه گوله برف برمیداشتم گفتم:
romangram.com | @romangram_com