#عشق_و_تقدیر_پارت_79

-اصلا تو ...تو اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟

سلنا با یه حالت مظلومانه گفت:

-ببخشید ولی خودت گفتی که راحت باشم...!

از ساده بودنش خندم گرفت و لبخندی زدم. اومد بره که صداش کردم و با هم رفتیم و نشستیم روی کاناپه های اتاق من. داشتیم صحبت میکردیم که دوباره پرسید:

-رها ...؟ نمیخوای بهم بگی اون کیه؟ شاید من بتونم کمکت کنم... فکر میکردم بیشتر از اینا با هم صمیمی باشیم...

پیش خودم فکر کردم بد چیزی هم نیستاااا هستی که داره ازدواج میکنه و میره دنبال زندگی خودش... اینجوری منو سلنا رابطمون بیشترم میشه و منم از تنهایی در میام... این شد که با اطمینان دهنمو باز کردم و گفتم:

-سپهر....

یهو احساس کردم از درون فرو ریختم... طبیعی بود... هروقت اسمشو میاوردم همینجوری میشدم. سلنا گفت:

-حدس میزدم...!!

یک ساعتی با سلنا حرف زدم. نظر اونم این بود که به سپهر بگم که دوستش دارم ولی من به هیچ صراطی مستقیم نمیشدم... سلنا هم اعتراف کرد که از رامین خوشش میاد. توی اکیپ پسرا رامینو از همه بیشتر دوست داشتم. (البته بعد از سپهر و مثل برادر نداشتم!!) با این که پرورشگاهی بود ولی با تلاش و پشتکار الان یکی از بهترین دکترای قلب و عروق بود.... فرداش تازه رسیده بودم باشگاه و داشتم توی رختکن لباسمو عوض میکردم که ساحل اومد و گفت:

-وااای رها جووون امروز زور انتخاباته من یادم رفت بهت بگم... تورو خدا ببخشید.(هر دو ماه برای ثبت نام همه ی مربی ها یه اجرا داشتن تا هنرجوها مربی خودشونو انتخاب کنن)

به ساحل چشمکی زدم و گفتم:

-خیالت تخت خواب ساحل جووون من اونقدر از خودم مطمئنم که بدون تمرینم میتونم بیشتر هنرجو ها رو جذب خودم کنم...!!


romangram.com | @romangram_com