#عشق_و_تقدیر_پارت_184
-وحشی...
-وحشی خودتی...سپهر بیا پایین تورو خدااااااا سپهررررر
مرده اینبار دستشو گذاشت وری بینی و دهنم... نمیتونستم نفس بکشم... هرچقدر تقلا کردم نتونستم خودمو از دستش خلاص کنم... دیگه از سپهر نا امید شده بودم. بعید میدونستم صدام تا بالا رفته باشه. چشمام داشت سیاهی میرفت. ولی یهو دست مرده از روی صورتم کنار رفت. یه نفس عمیق کشیدم و تکیه دادم به دیوار... چشمام رو باز کردم و دیدم که سپهر به قصد کشت داره یارو رو میزنه. میزدا...یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید... من که اصلا نمیتونستم از جام جم بخورم ...ولی وقتی سپهر مشت محکمی رو حواله ی صورت مرد کرد و اونو توی استخر انداخت به خودم اومدم و سریع رفتم جلو و بازوی سپهرو که میخواست بپره تو آب و بازم مرد رو بزنه گرفتم و کشیدمش عقب و با صدای گرفته و لرزون گفتم :
-س...سپهر...بس...بسه دیگه... ول...ولش کن ... بذار..بر...بره
سپهر-چی چیو بذار بره... من تا تکلیف این دیوس رو معلوم نکنم ول کن نیستم...
من-س...سپهر...خوا...خواهش میکنم ازت....
دیگه کم کم داشت اشکم در می اومد... سپهر تازه نگاهش افتاد به من و نمیدونم که توی چهره م چی دید که یهو حالت صورتش عوض شد و با لحنی مهربون دستمو گرفت و گفت :
-خوبی؟...کاری که نکرد؟...
من-ن...نه ...س...سپهر... م...من ... خوبم فقط...فقط اونو بندازش بیرون...
سپهر دیگه چیزی نگفت و دستمو ول کرد و رفت اون یارو رو که داشت تو آب بال بال میزد گرفت و کشیدش بیرون و مثه یه آشغال از خونه پرتش کرد بیرون...(البته دور از جون اشغال..!) و دوباره اومد سمت من و دستامو گرفت توی دستاش...سعی کردم جو به وجود اومده رو یه جوری عوض کنم... برای همینم گفتم :
-تو اینجا چیکار میکنی؟...
سپهر-یه پروژه داشتم که باید کاملش میکردم . میخواستم بعدش بیام اینجا.اول بهت زنگ زدم ولی جواب ندادی. گفتم حتما خوابی و بعدش رفتم سر کارم. ولی بدبختی خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. زنگ زدم حالتو بپرسم و بعد زود بیام پیشت که دیدم جواب نمیدی و حسابی نگران شدم... سریع اومدم اینجا ولی دیدم نیستی... ولی یهو صدای جیغت رو از پایین شنیدم و اومدم اینجا. و بعدشم که اون مرتیکه ی عوضی...
کاملا مشخص بود داره حرص میخورده و عصبانیه چون دستشو مشت کرده بود و از بین دندوناش حرف میزد...چشمای سیاهشو توی چشمای عسلی م دوخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com