#عشق_و_تقدیر_پارت_155
-باشه بابا نترس نمیخورمت... حالا جدی کادو تو دوست داشتی خاله؟؟؟
-خاله؟؟؟ بفرما خاله نشده بودیم که شدیم !!! بله دوست داشتم دست خواهر زاده ی گلم درد نکنه....!!!
-باشه دیگه من باید برم... به خاله و عمو رضا سلام برسون... کاری نداری؟
-نه ...بازم ممنون
خلاصه بعد از یه خورده تعارف از خونه ی خاله اینا زدم بیرون و رفتم توی ماشین و یه زنگ زدم به سوگند و رفتم دنبالش و با هم رفتیم یه دوری زدیم و کلی هم هر هر و کر کر راه انداختیم و خوش گذروندیم و بعد از یه کم خرید برگشتیم خونه هامون... وقتی به سوگند گفتم که برای تولد سپهر بهش اون نقاشیمو که روی یه نیمکت نشسته بود و تازه ازش کشیده بودم رو دادم کلی ذوق مرگ شد که برای اونم بکشم و تشویقم کرد که کار خوبی کردم.... خلاصه رفتم خونه و انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد...
بالاخره روز عروسی هستی هم رسید... من نرفتم اون آرایشگاهی که هستی رفته بود چون میدونستم هی میخوام آبغوره بگیرم و اعصاب همه رو خورد میکنم!! برای اولین بار رفته بودم زیر دست یه آرایشگر به جز شیرین خانوم ... البته کار این آرایشگره هم از مشتری هیا زیادی که داشت معلوم بود که فوق العاده ست... سوگند هم همون آرایشگاه و پیش من بود. هرچی به مانیا (منشی سپهر) اصرار کردم بیاد نیومد فکر میکنم چون وضع مال شون زیاد خوب نبود نیومد.... بیخیال!! وقتی لباسمو پوشیدم با رضایت به قول سوگند به دست پخت آرایشگر که خودم بودم نگاه کردم و بعد از حساب کردن و تشکر با سوگند رفتیم به طرف باغی که فرهاد رزو کرده بود. وقتی رسیدم تقریبا همه اومده بودن... سریع رفتم و پالتو و شالمو دادم دست یه آقایی که دم در ایستاده بود و رفتم تو مرحله ی سخت سلام و احوال پرسی....!! وقتی به همه سلام کردم و حال ایل و تبارشون رو پرسیدم سر یه میز خالی وایساده بودم و داشتم آب میخوردم که............:
-خسته نباشی....
-واقعا هم خسته نباشم..گلوم خشک شد بابا...
-خوشگلتر شدی...
-ما بیشتر!!!!!
-رها خیلی رو داری به خدا...
-سپهر جان... گل پسر میدونم...مامانت بهت یاد نداده برای هر چیزی آدم نباید قسم بخوره؟ من تو رو بدون قسمم قبول دارم پسر خاله....
و چشم ازش گرفتم و رفتم سمت سوگند و کنارش نشستم و منتظر فرهاد و هستی شدم. سپهر یه کت تنگ سورمه ای با یه شلوار کتون سورمه ای با یه پیرهن سفید پوشیده بود و یه پاپیون خوشل موشل سورمه ای هم زده بود و چشمای خوشگل و مشکیشو پشت اون عینک خنگی ریبن قایم کرده بود.... وای خداییش خیلی خوشگل شده بود....!!!! إإإإإ.... صبر کن ببینم.... اوا ببین ما چه ناخواسته باهم ست شدیم.... واای خدااا ایول....!!!! البته به اون شدت هم ست نبودیمااااااا..... یه کم بیشتر از یه ذره!!!!میشه گفت تقریبا!!.. (ای بابا رها خل شدیم بیخیال.....!!!) بله داشتم میگفتم که تازه صحبتم با سوگند گل انداخته بود که صدای دست و سوت رفت تو هوا و به دنبالش هم هستی و فرهاد دوشا دوش هم از در وارد شدند... بغض کردم و آماده ی گریه بودم... وقتی هستی رسید جلوی من خودشو انداخت توی بغلم و اشکاش ریختن روی صورتش... محکم بغلش کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com