#عشق_و_تقدیر_پارت_145

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

نمیدونی چی میگذره به قلب بی قرار من

وای که چقد سخته برام ثانیه ها بدون تو

دلم میخواد باز ببینم چشمای مهربونتو

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر میکنم

هرشب دارم همینجوری با تنهاییم سر میکنم

گیتارمو پرت کردم روی تخت... یه بوم دیگه برداشتم و چهره ی سپهر رو که لحظه ی آخر توی فرودگاه هنوز جلوی چشمم بود رو کشیدم... رنگش کردم و گذاشتمش کنار اون یکی نقاشی که برای تولدش کشیده بودم توی تراس... گردنبندم رو توی مشتم گرفته بودم و عکس سپهرم بغل کرده بودم و داشتم اشک میریختم... گیتار میزدم و اشک میریختم... کار هر روز و هرشبم همین شده بود ولی وقتی به این فکر میکردم که اون الان حالش خوبه و داره بهش خوش میگذره و یه روزی برمیگرده بهم امید میداد... همش تصویرش در حالت های مختلف توی ذهنم میومد و میرفت... میرفت روی بوم... آره... هر تصویری که توی ذهنم بود رو میکشیدم... و اون تصویر هرگز چیزی به غیر از تصویر سپهر نبود...

فصل ششم

یک ماه گذشته بود... منم کم کم عادت کرده بودم... نه هنوزم هرشب اشک و گریه مهمون چشمام بودن ولی ... دیگه اون حال خراب اول رو نداشتم. به خودم میگفتم اون موقع دلت پر بود... ولی میدونستم که حتی به خودمم دارم دروغ میگم. تو این یک ماه رفته بودم و توی کلاسای مختلف تدریس میکردم... کلاس گیتار و کاراته و شنا و زبان و رقص... هرکاری کردم نتونستم رقص رو کنار بذارم... کلاس نقاشی هم میرفتم تا نقاشی هام بهتر بشن... دیگه حتی وقت سر خاروندن رو هم نداشتم... نمیدونم چرا انقدر خودم رو غرق کار کرده بودم... مراسم ازدواج فرهاد و هستی نزدیک بود و من خوشحال از اینکه سپهر حتما برای جشن بهترین دوستش میاد بودم... سوگند هرچی تو این یک ماه اصرار کرد که بریم بیرون قبول نکردم... دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ... حتی سولاریوم... تبدیل شده بودم به یه آدم خشک که فقط به کلاس های مختلف میره و برمیگرده خونه... توی خونه بیکار نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد... هستی بود... جواب دادم:

-الو...

- سلاااام رها خوبی؟


romangram.com | @romangram_com