#عشق_و_تقدیر_پارت_141
بقیه ی حرفاشو نشنیدم... إی خدا.... جون من راستشو بگو... شد یه بار من خوشحال باشم تو نزنی تو حالم؟ نه جووون من ؟ شد یا نه؟ نشد دیگه ... نشد... دروغ میگم بگو دروغ میگی ... نامردم اگه قبول نکنم... رامین با نگرانی به من خیره شده بود... برای اینکه خیالشو راحت کنم سعی کردم لبخند بزنم... ولی اگه نمیزدم سنگین تر بودم... نمیدونم کی پرسید:
-کی میری حالا؟
سپهر: آخر بهمن...
همه با هم گفتن:
-بروووو بابا... اون موقع میخوای بری از الان داری خدافظی میکنی
و از این حرفا.. تینا صداشو نازک کرد و گفت:
-اون وقت شما کی میخوایید برگردید؟
سپهر گفت: معلوم نیست... شاید 3 ، 4 ماه شایدم یکی دوسال دیگه...
تینا گفت:
-چه جالب منم بهمن دارم میرم فرانسه ... پس اونجا میبینیم همو...
سپهر فقط لبخند بی حالی زد.... چرا انقدر ناراحته خدایاااااااا؟؟؟ با یه ببخشید از جمع خارج شدم و در حالی که سعی میکردم طبیعی رفتار کنم رفتم توی دستشویی... بغضم شکست... پیش خودم شکستم و خرد شدم... غرور سنگیم پیش خودم شکست... آروم آروم اشک میریختم که دنیا در زد و گفت:
-بیا دیگه رها مهمونا میخوان برن.
خدا رو شکر آرایشم خراب نشده بود... با دستمال آروم اشکام رو پاک کردم و رفتم بیرون. همه رفتن... به جز سوگند که گفت پیشم میمونه شب رو. وقتی سوگند خوابید منم دوباره اشکم راه خودشو پیدا کرد و ریخت بیرون. وسایلمو برداشتم و رفتم توی تراس. نشستم رو به روی بوم... قلمو رو گرفتم توی دستم و خیره شدم به عکس سپهر که رو به روم بود. باید از الان هدیه ی تولدشو آماده میکردم. همینطوری که اشکام میرخت نقاشی رو کشیدم... تا صبح بیدار بودم... میکشیدم و گریه میکردم... چرا سپهر.. چرا؟ چرا میخوای بری؟ نرو.. سپهر نرو... من طاقت ندارم سپهر... میمیرم... سپهر به خدا اگه بری میمیرم... نذار بشکنم ... سپهر نذار خرد بشم... نذار پیش خودم شرمنده باشم... میدونم ... میدونم خیلی خودخواهم... خیلی مغرورم... خیلی بدم.. ولی دست خودم نیست سپهر نمیتونم بهت بگم... نمیتونم سپهررررر... بفهممممممم تورو خداااااااااااا.... وقتی نور آفتاب چشممو زد کارمم تموم شد. قبل از اینکه سوگند بیدار بشه رفتم توی حمام و خوابیدم توی وان و بازم گریه کردم... هرچی سوگند گفت بیا بریم بیرو گوش نکردم و اونم رفت خونشون. رامین و سلنا رفته بودن بیرون ... بابا سرکار بود و دنیا خونه ی دوستش... گیتارم تو دستمو بود و میزدم و میخوندم و اشک میریختم:
romangram.com | @romangram_com