#عشق_و_تقدیر_پارت_103
خندیدم و گفتم:
-دیگه تکرار نمیشه هاااا!!
اونم خندید و گفت:
-چششششمم!
آخ خدااااا مرررررسی شروع کردیم به رقصیدن.ما هم چه دل خجسته ای داشتیما!! خلاصه اونشب منو سپهر با هم آشتی کردیم من با خوشحالی برگشتم خونه................
*****
-حالا یک دو سه... بدو تنبلی نکناااا...
ساحل:رها... رها جون؟...
من: جانم؟...
ساحل: رها جون بیا تلفنت داره زنگ میخوره...
من: باشه...تو بیا همین تمرینو با بچه ها کار کن تا من برگردم...
ساحل: باشه... مامان بود... از وقتی رامین برگشته بود مهمونیاش کمتر شده بود ... بابا هم همینطور. کاملا مشخص بود که رامین رو از من بیشتر دوست دارن ولی برای من اصلا مهم نبود... من که از بچگی طعم محبت خانواده رو نچشیدم اینم روش...
مامان: الو سلام رها...
romangram.com | @romangram_com