#عشق_و_تقدیر_پارت_102
من رفتم تو آب و پشت سرم هم هستی و فرهاد و رامین و سلنا دست در دست هم اومدن. سوگل و فرشید و سپهر هم نیومدن . یکمی آب بازی کردیم و به قول هستی وحشی بازی در آوردیم و بعدشم دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود!! رفتم حمام و اومدم و گرفتم خوابیدم. مامان بیدارم کرد و گفت که میخوایم حرکت کنیم. تو ماشین نشستم و رانندگی رو به عهده ی رامین گذاشتم. سرم رو به شیشه تکیه دادم که مثلا خوابم ولی تمام فکرم مشغول این 10،12 روزی بود که شمال بودیم... راستش زیاد بهم خوش نگذشته بود... دروغ چرا؟...چون با سپهر قهر بودم اصلا بهم خوش نگذشت...از دست هستی و سلنا یکم دلخور بودم... بابا ناسلامتی شما ها دوستای صمیمی منین بعد تا چشمتون به شوهراتون افتاد مارو بیخیال شدین؟! خیالی نیست رها خانوم خودتو گیتارتو عشق است! (اوه اوه ... چه لات شدم!)
*****
روزها به سرعت از پی هم گذشتند و روز نامزدی فرشید و سوگل فرا رسید... دوباره خانواده ی عمو اینا خونه ی ما هستن ولی اینبار خوشحالم...چون با اومدن گلوریا دیگه تنها نبودم. چون تصمیم گرفته بودیم که دو ماه دیگه هم برای رامین و سلنا جشن نامزدی بگیریم عمو اینا هم از الان اومدن که تا اون موقع بمونن... لباسی که گرفته بودم یه لباس دکلته ی سرخابی بود. قدش تا روی زانوم بود و دامنش چین چینی بود...! یه جفت کفش سرخابی که بنداش به صورت ضربدی بود رو هم گرفتم. موهامو شیرین خانوم برام پیچیده بود. و فر سیم تلفنی شده بود. خیلی خوشگل بود... بهم میومد. آرایشم خیلی کم بود. مثل همیشه که میرم بیرون... تازه هم آفتاب گرفته بودم و رنگ پوستم فوق العاده شده بود. وقتی رسیدیم همه مشغول بزن و برقص بودن(یکی نیست بگه بابا 2 دقیقه صبر کنید تا شروع بشه بعد!!) چون فامیلای عمو محمد بابای فرشید و عمو رضا بابی سوگل و سپهر حساااابی پایه بودن مطمئن بودم که خیلی بهم خوش میگذره البته اگه با سپهر قهر نبودم... وگرنه اگه با پایه ترین آدما هم بگردم ولی بازم بهم خوش نمیگذره.... اوایل مهمونی بود و در کمال تعجب همه من هنوز نشسته بودم. دل و دماغ رقصیدن رو نداشتم. رامین اومد سمتم و گفت:
-رهایی... کجایی ؟ بیا وسط دیگه بابا گرم کن مجلسوو!
گفتم:
-رامین حوصله ندارم...
خودش فهمید چه مرگمه چون چشمکی زدودستمو کشید برد وسط. سپهرم اون وسط داشت خودشو میکشت... این اینهمه خودکشی کرد یه ذره مجلس گرم شد حالا من یه قر بدمااااا مجلس آتیش میگیره گرم شدن که سهله!! یکم با رامین رقصیدم که این یاشار گور به گوری نمیدونم از کجا پیداش شد و گفت:
-رها جون .. افتخار یه دور رقصو میدی به ما؟
أه أه أه پسره ی ایکبیری... رها جووون؟؟؟!
سپهر سریع اومد سمتم و در حالی که دستمو میگرفت و با خودش میکشوند وسط گفت:
-شرمنده یاشار جان ... من قبلا وقت گرفته بودم...
إی بابا چقد خاطر خواه داشتم و خودم نمیدونستم!! اصلا محل سپهرنذاشتم خواستم برم که سپهر دستمو گرفت و همونطور که میرقصید گفت:
-رهایی؟... ببخشید دیگه ... خب اونموقع نگرانت شده بودم... عصبی بودم و نمیدونستم دارم چیکار میکنم و چی میگم... باشه؟
romangram.com | @romangram_com