#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_263

گریم داشت در میومد

اما ظاهرمو حفظ کردم

ماشینو یه گوشه پارک کردم پیاده شدم

جانی اومد نزدیکم دستمو گرفت

سعی کردم دستمو از دستش بکشم بیرون اما نمی زاشت

ایی

رفتیم داخل عمارت خیلی خانوم رفتم تو ندید بدید بازیم در نیاوردم

یه دختر جوون اومد نزدیکمون

جانی :سلن شام امادس

دختره : بله اقا

جانی :میزو بچین تا بیام

دختره : چشم

وااا دختر سروضعش به این حرفا نمی خورد

جانی : سرمه تو بشین تا من بیام

من : باشه



از پله ها رفت بالا و ...

romangram.com | @romangram_com