#عشق_کیلویی_چند_پارت_165
من : اقای نسبتا محترم منظورم اینه که خیلی ضایع بودین نیاز به اینکارا نبود بعدم مثلا شما نصف شبی می خواستین برین قبرستون که چی بشه شرط می بندم دارین خالی می بندین
( خخخ پسره لفظ داد من ادامه دادم )
فرسام : باشه شرط می بندی سر چی
یه لبخند شیطانی زدمگفتم : می خوام سه ساعت فقط سه ساعت توی قبرستون اونم خارج از محوته و بدونه هیچ وسیله ای مثل گوشی چراغ از این چیزا
همه چشاشون گرد شد البته پسرا
بربچ ماهم تایید کردن
هیچ کس انتظار نداشت اینا شرطو قبول کنن منو دخترا یه لبخند پیروز زدیم که فری گفت: باشه قبول
شهریار : دیوونه شدی سورین چرت نگو
فرسام : گفتم قبوله
پسرا داشتن با بهت بهش نگاه می کردن فرسام : ساعت که می تونیم ببریم
من : اره باید ببینم که ساعتاتون چراغ نداشته باشه
فرسام : باشه
سامی : حالا قبرستون کجا پیدا کنیم اینو زمزمه وار به پسرا گفت اما خوب ما گوشامون تیز بود شنیدیم
پالیز : شما نگران این نباشید پشت سر ما با ماشین بیاید اگه فرار کنید ...
رادوین : فرار نمی کنیم
پالیز : چه بهتر
همه با هم حرکت کردیم سمت قبرستونی که پالیز ادرسشو داشت
romangram.com | @romangram_com