#عشق_چیز_دیگریست__پارت_98


- اما رها تمام وجودش سرده جز دستی که تو دست یاشاست و خودش مثل آدمای گیج و گنگ که تو زمان گم شدن به صورت یاشا خیره شده بود. حتی قدرت گفتن کلامی رو هم در خودش نمی دید. اشکهاش بی اختیار از صورتش پایین می اومدن. یاشا با دست اشکاشو پاک میکنه و آروم در آغوشش میگیره که انگار یکی یه جرقه تو ذهنش میزنه و باعث میشه تا سریع و ناگهانی از آغوش یاشا بیرون بیاد و : ممنون دکتر فرزام.

- چی؟ دکتر فرزام؟ ببینم رها تو خوبی؟ ام..... نکنه..... نکنه یزدان تو بهش

- یزدان سریع بین حرف یاشا میره و : نه یاشا جان این چه حرفیه. هر چی باشه تو مثل برادر رها هستی. شماها از بچگی با هم بزرگ شدین. من هیچوقت همچین جسارتی نمی کنم. فکر میکنم رها به خاطر یاسمین جان اینطور گفت .

- آره یزدان. واقعا رها مثل خواهر نداشته ام بود. رها یاسمین میدونه ما چقدر با هم صمیمی بودیم. بعدم به نظر من یه خواهر و برادر انقدر به هم نزدیک هستن که بتونن همدیگه رو با اسم کوچیک صدا کنن. نه رها؟

- رها دیگه نایی نداشت. این کلمه تو سرش داشت سوت می کشید. برادر..... برادر..... نه جاضر بود میمرد ولی هیچوقت این رو از زبون کسی نمی شنید. مخصوصا که یاشا هم تاییدش کنه. پس اونهمه عشق و محبت چی شد یاشا؟ میخوای بگی تمام این سالها من اشتباه میکردم؟ نه.... نه.... غیر ممکنه: یاشا بگو که من برادرت...

- ناگهان یزدان بین جمله رها پرید و مانع ادامه اون شد. از یه طرف خوشبینانه فکر میکرد که باز یزدان حرف توی دلش رو بلند به زبون آورده و از سوی دیگه هم فکر میکرد که حتی اگر واقعا هم میخواست بگه تو برادرم نیستی دیگه دیرتر از این حرفها بود و براش این مهمترین چیز بود که رها خورد نشه. می تونست کاملا رها رو درک کنه و حتی میتونست حدس بزنه که رها باز موقعیت ها رو گم کرده و جتی یاسمین رو با اینهمه پر رنگی کنار یاشا حتی مثل سایه هم نمی بینهو باید رها رو به حال بر میگردوند پس دست رها رو محکم فشار داد و بلند با یاسمین احوال پرسی کرد و رو به رها: رها جان عزیزم نمیخوای با یاسمین سلام علیک کنی. یاسمین بارداره و خوب میدونی که زیاد سر پا ایستادن براش اصلا خوب نیست.

- ضربه کاری بود. انقدر که رها رو تو یه چشم به هم زدن تو واقعیت ها پرت کنه. با غیض دست یاسمین رو میگیره و سلام و احوال پرسی میکنه و هنوز از یاسمین پاسخی نشنیده برای شام صداشون میکنن. و این در اون لحظه همون کلید در بهشتی بود که با سخاوت توی دستاش گذاشته باشن. با یه عذر خواهی عجولانه از اونها جدا و به هوراه یزدان و در حالیکه بیشتر وزنش رو روی یزدان انداخته بود از اونجا دور میشه.

- عروس خانوم آروم در میز بگردین و غذا انتخاب کنین.

- وای آقا ما که هنوز عروسی نکردیم. فیلم نامزدی که انقد باز نداره.

- عروس خانوم چند دیقه بیشتر طول نمیکشه لبخند بزنید.

- رها عزیزم فقط چند دیقه تحمل کن. به خاطر من لبخند بزن. نذار بعدا حرف و حدیثی پشتمون باشه. خواهش میکنم.


romangram.com | @romangram_com