#عشق_چیز_دیگریست__پارت_97

- در حالیکه به دور شدن رها نگاه میکرد دوباره با استرس و وحشت و خیلی آروم به یزدان ورود یاشا رو خبر داد: یزدان حالا چیکار کنیم؟ فرانک جون که زنگ زده بوده دکتر فرزام و خانومش رو دعوت کنه فهمیده هنوز یاشا و یاسمین نرفتن و اجبارا اونا رو هم دعوت کرده بوده. اما یاشا گفته بوده یاسمین حالش خیلی مساعد نیست و احتمال زیاد نمی یان اا من نمیدونم چطور شده که الان اومدن. تو اتاق رختکن هستن. یزدان نکنه دیوونگی کنه رها. حالا چی میشه؟

- رها لیوان به دست به طرف عسل و یزدان میاد و عسل حرفش رو ناگهانی قطع میکنه. رها با دبخوری لیوان رو سمت عسل میگیره و : داشتیم عسل خانوم؟ حالا ما غریبه شدیم؟ ببخشید که بی موقع رسیدم و حرفتونو قطع کردم. بیا آب قندتو بگیر من برم به ادامه حرفاتون برسین.

- وای رها باز تو توهم ورت داشت. کدوم حرف؟ ما که چیزی نمی گفتیم. توام دنبال بهانه ای ها. مرسی از آب قند. با اجازه.(و از رها و یزدان دور و به سمت دیگه سالن میره در حالیکه یزدان رو با دنیایی حراس و تنها میگذاره. یزدان برای لحظاتی کاملا گیج . مستاصل و ناخوداگاه به صورت رها خیره میشه. حتی نمی تونه این صحنه رو تصور کنه. یعنی رها چیکار میخواد بکنه؟ با نگاهش به رها التماس میکنه.)

- رنگ نگاه یزدان رها رو گیج کرده. نا خوداگاه دلش به شور میبته. انگار که داره یه اتفتقی میفته. یه اتفاق بد. انقدر بد که حتی یزدان هم راهی برای حل کردنش نداره. یعنی چی میتونه باشه؟ هر چیه زیر سر عسله. قطعا یه چیزی شده و دارن از رها قایم میکنن. نا خوداگاه سرش رو بر میگردونه و با نگاهی جستجو گر به دنبال پدر و مادرش میگرده. میخواد مطمئن بشه که حال اونا خوبه. با لبخند پدر که روی صورفش حس میکنه خیالش کمی راحت میشه و اینبار سر رو به سمت دیگه برای پیدا کردنه مادر میگردونه که ناگهان چشمش به اون میفته. لحظه ای حس میکنه باز تو رویا رفته برای همین سریع و ناگهانی سرش رو به طرفین تکون میده در حالیکه زیر لب با خودش تکرار میکنه نه رها... نه.... الان وقتش نیست رها....

- دستایی رو احساس میکنه که محکم دور بازوش رو میگیره و دستش رو توی دست نگه میداره و با صدایی آروم کنار گوشش زمزمه میکنه: آروم رها. آروم. خودتو کنترل کن. تو مقاوم تر از این حرفایی. رها عزیزم.اون فقط یه مهمونه. آروم رها....

- (رها هر لحظه سست تر میشه. شاید اگر دستای یزدان دورش نبود تا حالا ده بار روی زمین افتاده بود. این خارج از تصورش بود. کابوسی بدتر از این در تمام زندگیش ندیده بود. نا خوداگاه سریع شروع به شمارش روزها میکنه. این غیر ممکنه از آخرین باری که یزدان رو دید حدودا 2 ماه میگذشت. چطور ممکنه هنوز نرفته باشه؟ نه این بی رحمیه. درست تمام رویاها و آرزوهاش رو روبروش میدید. ناخوداگاه نگاهش به دستان یاشا میفته که حلقه بدنه یاسمین شده و هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد. این حلقه باید الان دور کمر خودش میبود. الان باید... ناخوداگاه با هر قدم یاشا که به سمتش برداشته میشه سعی میکنه عقب گرد کنه که باز فشار اون دستا مانع از حرکتش میشه): لعنتی. چرا نمیذاری برم. میخوام برم. ولم کن.

- (فشار دست بیشتر میشه و زمزمه ای خفه کنار گوشش): نه رها تو اینکارو نمیکنی. تو خیلی قوی هستی. تو میتونی. رها تو زنه منی. امشب قشنگ ترین شب زندگیمونه. رها چشاتو باز کن. نترس رها. من کنارتم.

- نه ولم کن. میخوام برم. من نمیخوام . نه. امشب شبه .حشتناکیه. ولم کن. بذاز برم. (اشک تو چشاش جمع میشه. درد رو با تمام وجودش حس میکنه. درد خورد شدن. شکستن. یاشا نگا کن منم. رهایی. یاشا اون کیه که اونجور شونه به شونش داری میای؟ یاشا دستشو ول کن. مگه تو منو دوس نداری؟ یاشا نگا کن همه دارن نگامون میکنن. زشته. الان کیگن داماد چرا دسته یکی دیگه رو گرفته. یاشا دستمو بگیر و نا خوداگاه دست لرزانش رو به سمت یاشا دراز میکنه که حالا به فاصله تنها چند قدم مقابلش ایستاده و وحو سورتش شده)

-

(یاشا خوشگل شدم؟ مثه ماه؟ مترسی بذزدنم؟ یا رو هوا بقاپنم؟ یاشا خوب پس چرا معطلی؟ دستمو بگیر ببرم قایم کن. یه جا که هیشکی جز خودت نبینتم. آره... آره.... میدونم نباید این لباسو میپوشیدم. اما گفتن امروز فرق داره .... نه یاشا؟ ازم دلخور که نشدی؟)

- یاشا دست دراز شده رها رو در دست گرفت و با نگاهی ثابت به تماشای رها ایستاد. حساب زمان از دستش رفته بود. : رها واقعا زیبا شدی. دیگه جوجو کوچولوی ما برا خودش خانومی شده. یزدان خیلی مواظبش باش. رها یه جواهره.

- یزدان دستش رو محکم تر پشت پشت رها گذاشت و با نگاهی عاشقانه به صورت رها دستش رو تو دست میگیره و آروم فشار میده.

romangram.com | @romangram_com