#عشق_چیز_دیگریست__پارت_79
- رها سرش رو زیر میندازه و با صدایی که انگار از ته چاه داره در میاد: من تصمیم خودم رو گرفتم. عمل میکنم. فرقی نمیکنه کی عملم کنه. فقط یاشا نباشه.
- رها بابا چرا سرتو پایین انداختی. این که خبر خیلی خوبیه.
- الهی من فدات شم مامانی من. قربونت برم که بالاخره به خودتم یه کم فکر کردی.
- (اما یزدان در سکوت مجض منتظر شنیدن ادام] حرف رها بود. و از این ادامه می ترسید. اون خوب میدونست که رها سنگ بزرگتری رو برداشته تا جلوی پای اونه بگذاره)(با بی صبری و بی حوصلگی): خوب؟ بقیش؟ رها تا تهش رو یه بار بگو و خلاص.
- رها یه لحظه از زکاوت یزدان و اینکه تونسته بود انقدر راحت فکرش رو بخونه متعجب شد (ولی مجالی برای ادامه این افکار نداشت پس دوباره سرش رو زیر انداخت و گفت):اما یه شرط داره تا رضایت بدم.
- (یزدان بی حوصله): خوب؟؟؟؟ رها انقد کشش نده بگو.
- به شرطی میذارم که بذارین قبل عمل ازدواج کنم تا بعد زیر قولتون نزنین.
- فرانک با خوشحالی رها رو در آغوش گرفت: رها عزیزم باورم نمیشه. رها من و بابات سالهاست که منتظر همگین روزی هستیم. حالا اون کی هست؟ چرا ما مخالف باشیم عزیزم.
- (یزدان با عصبانیت و ترس):ادامش رها؟ باقیه حرفتو بزن.
- مامان کس خاصی منظورم نبود. هر کس باشه واسم فرقی نمی کنه. میتونید خودتون انتخاب کنین اصلا. فقط باید شرط منو قبول کنه. اگر کرد منم به عمل رضایت میدم.
- (با صدای متغیر): هه. اون شرطی که تو گذاشتی عمرا احدی پیدا شه. من خودم اینکاره ام رها خانوم.
- (با عصبانیت): تو از کجا میدونی؟ شایدم از خداشون بود.
romangram.com | @romangram_com