#عشق_چیز_دیگریست__پارت_78


اون شب برای رها سخت ترین شب بود. شبی که مدام به گذشته می بردش و باز به حال بر میگشت. همیشه تو تمام این سالها تو ذهنش این حک شده بود که یاشا یه روز میاد و یاشا عملش میکنه و یاشا همه چیزه زندگیش میشه و بچه یاشا رو تو بقلش میگیره و یاشا و باز هم یاشا و ...

اما مدام اون رهای اعصاب خراب کن با ابن رها در جنگ بود و نهایتا این رها رو مجاب کرد. تقریبا هوا روشن شده بود که رها خوابش برد. رها میرفت تا وارد بازی قمار زندگی بشه...

*****

- (صدای زنگ در): سلام دکتر نیکنام عزیز. خیلی خوش اومدی پسرم.

- سلام دکتر . ممنون. سلام فرانک جون. شرمنده ما همیشه مزاحم شماییم.

- این حرفا چیه پسرم. ما باید شرمندۀ تو باشیم عزیزم....

- به به رها خانوم. سلام عرض شد. احوال شما؟ خوبید که انشالا؟(یه لبخند)

- (در حالیکه هنوز هم با خودش کلنجار میرفت و خیلی متوجه حرفای یزدان نبود): سلام. خوبید؟ (و سپس توی مبل فرو رفت و دوباره سکوت)

- (یزدان در حالیکه نسکافه اش رو مینوشید زیر چشمی هم حرکات رها رو تجزیه تحلیل میکرد. فکر رها خیلی مغشوش بود انگار. به نظرش رسید رها تصمیم خیلی سختی باید گرفله باشه و همین امیدوارش کرد که قطعا جواب رها مثبته و به زودی عمل میشه.)(با لبخند): خوب رها خانوم تعریف نمی کنی؟

- (با گیجی): ها؟ چی رو؟

- همونی که الان تو فکرته و انقدر ذهنت رو به خودش مشغول کرده که کم کم داره آزارت میده. ها؟


romangram.com | @romangram_com