#عشق_چیز_دیگریست__پارت_55
- (با خنده رو به رها): ای ای ای . رها چقد بزرگ شدی. باورم نمی شه اصلا. راستی رها بالاخره کی عملت کرد؟بی وفا صبر میکری میومدیم دیگه.
- (با خنده): من بی وفا نیستم. صبر کردم.اونم 11 سال. من هنوز عمل نکردم. گفته بودم منتظر میشم این دکترمون دکتر بشه(می خنده)
- (یاشا یه لحظه تو شوک میره. انتظار تنها چیزی که نداشت همین بود. یعنی رها جونشو زندگیشو اینهمه سال به خطر انداخته فقط به خاطر یه حرف؟ نه...نه... ): رها شوخیت گرفته؟ تو 9 سال پیش باید عمل میکردی. ای رهای شیطون.
- من جدی گفتم. اما حالا که برگشتی باید اولین فرصت این کار رو بکنی چون تازگی ها این نفس تنگی ها و درد قفسه گاهی خیلی اذیتم میکنه. ( و بی هیچ حرفی به سمت ناهار خوری حرکت میکنه): حالام همگی تا شام یخ نکرده بفرمایید.
- (سر شام همه بحث ها هول محور عمل رها میگذره): میدونی رها من تعجبم از اینه که چطور نذاشتی حتی یزدان عملت کنه. اون از منم چند سالی بیشتره تچربش و متعجب ترم که چطور یزدان قبول کرده اینو.
- (رها بین حرف یاشا میره): به کسی جز خودم ربط نداشت و من از اول گفته بودم یا تو یا هیچکس. حالا هم این بحث رو تموم کن.
- تسلیم. راستی شنیدم برا خودت یه پا خانوم دکتر شدی و ... (با لبخند): رهایی چند تا بچه به دنیا آوردی تا حالا؟ البته مهمتر از اون چند تا بچه تا حالا کشتی رهایی(یه خنده بلند)
- به پای کشته های تو که نمی رسه آقای دکتر دو زاری. ا یاسمین جون شما چرا انقدر کم خوردین؟ دوس نداشتین؟ مامان اون ظرف خوراک رو بده شاید رژیمی میخوره یاسمین جون.... بفرمایید
- نه نه نمی تونم.
.
.
.
romangram.com | @romangram_com