#عشق_چیز_دیگریست__پارت_51
- به دلتون بد را ندین. اینکه ناراحتی نداره. خوب برگشته دیگه. شاید اومده رها خانوم رو با خودش ببره. حتما هم این خبر دوم خبر خواستگاریشه دیگه...(به زور یه لبخند میزنه.)
- اگه اینطوزی هم باشه اعظم انگار راضی نیست. نمیدونم چرا. امروز که یاشا زنگ زده بود بگه شب میاد گفتم پس گوشی بدا مامان اینارم دعوت کنم ولی گفت مامان خیلی حال و حوصله نداره. ایشالا یه موقع دیگه هم با مامان اینا میایم. فقط من یه مهمونم همرامه. ایرادی که نداره؟ منم دیگه روم نشد بپرسم کی؟ نمی دونم فقط زنگ زدم خواهش کنم ازت شب تو هم بیای اینجا. به عسل و رضا هم گفتم بیان. یاشا گفته حدود 9 میاد. یعنی من گفتم رها 8.5 می رسه اونم گفت پس 9 میان. قرار شد عسل اینها ساعت 7 بیان تو هم اگه می تونی قبل یاشا خودتو برسون.
- چشم حتما. فعلا خدانگهدار.
- خدافظ عزیزم.
- (یزدان تنها نمی یاد. این یعنی شاید با اون دختره چی بود اسمش. ای بابا. حالا هرچی. شاید با اون اومده. ای بابا این که بدتره یزدان. رها دق میکنه که. نه بابا اون که میدونه اینا با هم تو یه خونن. باز بلده راه مجاب کردنه خودشو بقیه رو. اما نه نمیتونه این باشه. میخواد بیاد به رها یه خبر بده.خبری که به اون قبل از همه باید بده. )
.
.
.
- ا سلام عسل خانوم. ا شمام که اینجایین آقا رضا. چه خبر شده؟ راه گم کردین؟ ببینم نکنه تولدمه خودم خبر ندارم؟ ام بذا ببینم.... نه تولدمم نیست... عسلی راستشو بگو اینجا وسط هبته این موقع؟ چه خبره؟ ا سلام بابا. شمام که خونه اید. خبریه؟
- (با خنده ای ساختگی): سورپرایز خانوم. صبر داشته باش. صبر.
- من الان میام. بذارین یه دست و رومو بشورم.این روپوش روسری رو درارم و اومدم.
- (آروم کنار گوش رها): یه لباس خوشگل بپوش. یه کمم آرایش کن.(یه چشمک میزنه بهش)
romangram.com | @romangram_com