#عشق_چیز_دیگریست__پارت_50
- (صدای زنگ موبایل): بله بفرمایید؟
- سلام یزدان جان. فرانکم. خوبی مادر؟
- ا سلام خانوم نیکبخت حال شما. خوب هستید؟ دکتر شایگان خوبن؟
- مرسی عزیزم. ممنون. یزدان جان راستش یه مشکلی پیش اومده زنگ زدم ب...
- (چند روزیه خبری از رها نداره. نکنه اتفاقی براش افتاده؟ با نگرانی از اینکه رها چیزیش شده باشه): چی شده فرانک جون؟ رها ... چیزیش شده؟
- نه نه. هنوز نه. ولی نمیدونم چی میشه. (با نگرانی): یاشا برگشته...
- (انگار دنیا تو یه لحظه آوار شد و رو سر یزدان فرو ریخت. یزدان دیگه تموم شد. صاحابش اومد. اومد که حتی رویاشم ازت بگیره.)
- یزدان مادر گوشت با منه؟ می شنوی؟
- بله بله.... چه کمکی ازم بر میاد؟ چیکار باید بکنم؟ میخواین من خبر رو بهش بدم؟
- نه نه... راستش یاشا خواسته چیزی نگم بهش. گفته میخواد سورپرایزش کنه هم با دیدن ناگهانیش و هم یه خبره دیگه که میخواد قبل از همه به اون بگه.... من نگرانم... می ترسم.... داره یه اتفاقی می افته. به دلم بد افتاده. این اومدنه ناگهانی بعد اینهمه سال.
romangram.com | @romangram_com