#عشق_چیز_دیگریست__پارت_48


- (رها کم کم با شروع کار آرامشش رو به دست میاره. بچه باید سزارین بشه): زندس... زندس... سریع تو دستگاه بذارین و دوباره مشغول ادامه کار میشه. یکی از دکترها کار بخیه رو به عهده میگیره و رها از در بیرون میاد.

- (علی با پاهایی لرزان و نا مطمئن به سمت دکتر حرکت میکنه. آنچنان به دهن دکتر چشم دوخته که انگار حکم مرگ یا زندگیش دست اونه.): م...ر....د؟( و روی زمین خم میشه و می شینه. دیگه توانی نداره. خدایا)

- رها دست پسرک رو که به زور 22 سال داشته باشه رو می گیره و کمک می کنه بلند شه و با لبخند): بچه زنده است. دعا کن ایشالا مادرشم زنده می مونه. سردرد امونش رو بریده بود. این اولین باری بود که یه بچه رو اونم تو همچین شرایطی به دنیا میاورد. انقدر خسته بود که به زور خودش رو تا توی بخش کشوند. ... نمیدونست چند دیقه یا ساعت تو اون وضع نشسته بود. اصلا خواب بود یا بیدار. با ضربه ملایمی به چشتش چشماش رو باز و سرش رو بالا گرفت. انگار یکدفعه خواب از سرش پرید. سریع رو به یزدان ایستاد و تها جمله ای که از دهنش در اومد: مرد؟

- وای رها تو چه اعتماد به نفسی به آدم میدی دختر.(با لبخندی خسته): نه زندس ولی فعلا تو ccu است.

- یعنی میونه؟

- آره خدا اون پسره رو خیلی دوست داشت. بیا با هم بریم یه قهوه بخوریم. امشب خیلی خسته شدی ولی ثابت کردی که می تونی.

- (رها چه حسی داری الان؟ خوشحال نیستی از بودن یزدان؟ بهت آرامش نمیده؟ رها می بینی؟ اون همیشه تو سخت ترین لحظه هات کنارته. اونم بی هیچ منتی. اون خیلی مرده. کم مثلش پیدا میشه. موافقی؟ وای ولم کن. خوب بد به من چه ارزونی مامان باباش. هیشکی یاشا نمی شه. تو فکر میکنی من بهش فکر نمیکنم؟ به خدا خیلی وقتا ساعتها فکرمو مشغول میکنه. اما چیکار کنم که من دلمو قبلا به یکی دیگه دادم. نه....نه...)

- (سرش رو چند بار تکون میده. انگار میخواد همه چیزای بد رو ازش جدا کنه. اما میشه؟) رها خانوم باز کجایی؟ قهوه ات یخ کرد.

- ببخشید. خیلی خسته ام.






romangram.com | @romangram_com