#عشق_چیز_دیگریست__پارت_171

- (با خنده و در حالیکه خودش رو سرگرمه صاف کردنه رو تختی کرده): اول تو بگو تا بگم

- خوب آره. البته اگه کاری داشته باشی نمی رم.

- (با دستپاچگی): نه نه ... میدونی.... خیلی وقته پیشه مامانت اینا نرفتیم. من فردا سرم خلوت تره. بعده بیمارستان میرم خونه مامانت تو هم شب با بابات بیا اونجا. چطوره؟

- بد فکری نیست. باشه.

...

- (صبح زودتر از همیشه بیدار و با عجله لباس میپوشه و در حالیکه یزدان مشغول زدنه ریششه): یزدان من دارم میرم. صبحانه ات رو هم چیدم رو میز. خدافظ

- صبر کن بینم. کجا داری میری؟ با هم میریم.

- وای یزدان چه کاریه. من عصری میخوام برم خونه مامانت. ماشین ببرم بهتره.

- (در حالیکه کم کم داشت به رفتارهای این دو روزه رها مشکوک میشد با حالتی گنگ): چرا مثلا؟ خوب خودم میبرمت دیگه.

- وای یزدان گیر میدی ها. خوب شاید خواستیم با مامان بریم بیرون.

- (با جدیت): مامان ماشین داره. لازم نیست. صبر کن با هم میریم.

- (در حالیکه از درون داشت از عصبانیت جوش میاورد باز با تمام سعی لبخندی روی لبش نشوند): هر جور راحتی. (و روی مبل خودش رو پرت کرد)

romangram.com | @romangram_com