#عشق_چیز_دیگریست__پارت_170


- (در حالیکه دندوناشو به هم فشار میده): بله

- چشم نشنیدم.

- (با حرص): چشم.

- (در حالیکه دست رها رو آروم نوازش میکنه و به سمت اتاق میبرتش): رها جان بیا باید آمپولتو بزنی.

- بی هیچ حرفی همراه یزدان به سمت اتاق میره. آروم شکمش رو لمس و با لبخندی بر لب و آروم با رایا کوچولوش حرف میزنه: رایا کوچولوی مامان به خاطر تو اگه بگن روزی ده تا آمپولم باید بزنم حرفی ندارم. دلم میخواد به عکس مامانت هیچ مشکلی نداشته باشی. جونه مامان به تو بنده عزیزم. همینطور که روی تخت دراز کشیده درد رو با تمام وجودش حس میکنه اما میدونه که باید تحمل کنه این درد رو.

- یزدان جونه من دق دلی هاتو در نیار دیگه بد جنس.

- یزدان در حالیکه پنبه رو روی جای تزریق فشار میده و با لبخند: قربونه عروسکه ناز نازی خودم برم. برو خدا رو شکر کن که من برات زدم وگرنه دردش دو برابر این بود. (همزمان با توم شدنه کارش پنبه و سرنگ رو توی سطل میندازه و بوسه ای روی گونه رها مینشونه و به سمت دستشویی میره تا دستاشو بشوره و با خودش زمزمه میکنه: رها خیلی بزرگ شدی. هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که انقدر منطقی فکر کنی که به خاطر بچه ات هر دردی رو تحمل کنی و ترس دیگه جایی نداشته باشه.)

- (در حالیکه داشت تو ذهنش حساب کتاب میکرد): یزدان؟

- جانم؟

- فردا میری مطب؟

- (نگاه مشکوکی به رها میکنه): رها!!!!!!! چطور؟


romangram.com | @romangram_com