#عشق_چیز_دیگریست__پارت_159
- آخ ببخشید رها جان. خوبی؟ یدفه بر گشتی نفهمیدم چطور شد. ضربه اونقدر قوی نبود که بخواد چنین دردی تو رها بوجود بیاره اما یزدان احتمال میده همه دردا دست به دست هم دادن تا این ضربه هم درد بیشتری بوجود بیاره. با یه عذر خواهی و در حالیکه رها هنوز دستش رو سینشه بوسه ای بر اون میزنه و خداحافظی میکنه.
.
.
.
- ای بابا رها مامان تو چرا انقدر بی حالی؟
- نمی دونم مامان. از خستگیه. چند روزه مدام سرم درد میکنه باز. خسته ام. امروزم فشارم افتاده بود پایین از 5 6 صبح تا حالا.
- (یزدان دستش رو میگیره و آروم میبوسه): مامان شانسه منه دیگه. گفتم یه مهمونی بگیرم خستگی رو از تنش درادم بدتر خسته اش کردم.
- (دستش رو روی دست یزدان میذاره و با لبخند): وای نه مامان. حیوونی همه کارا رو اینو زهرا خانوم کردن. من همش خواب بودم یا رو صندلی نشسته بودم.
- اون شب با تمام خستگی و حال نداری رها یکی از شبهای قشنگ زندگیشون بود. یزدان یه سرویس یاقوت به رها هدیه داد و رها هم برای اولین بار یه ساعت به یزدان. دوباره چراغها نیمه خاموش و این زوجه یکساله دست در دست هم بار دیگه در آغوشه هم با آهنگی ملایم رقصیدن. اما اینبار عاشق تر، با قلبهایی به هم نزدیکتر.
((گل گلدونه من شکسته در باد. تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده. کی گل شب بو رو از شاخه چیده؟
گوشه آسمون، پر رنگین کمون. من مثه تاریکی تو مثل مهتاب
romangram.com | @romangram_com