#عشق_چیز_دیگریست__پارت_158
- باشه تو قط بخواب. به هیچی هم فکر نکن.
- از اتاق بیرون و به خونه رها زنگ و از زهرا برای کمک خواهش میکنه. ساعتی بعد زهرا سر میرسه و مشغول میشه. یزدان هم میز و صندلی ها رو جابجا و ظرف هایی که زهرا طلب میکنه در میاره و بالاخره ساعت حدود 2 تقریبا کارها تموم و ناهار زهرا هم آماده میشه و فقط دسر و سالاد میمونه.
- یزدان به سمت اتاق میره و دوباره فشار رها رو چک میکنه. فشار هنوز پایینه اما نه مثل چند ساعت پیش. یه کم نگران میشه اما فکر میکنه شاید هنوز خستگی کامل از بین نرفته. بخوص که چند روزی بود که رها گاه و بیگاه سر درد داشت و گاهی نفس تنگی های خیلی کم و زود گذر. البته با معاینه ای که کرده بود تا حدودی خیالش راحت بود که قلبش مشکلی نداره. رها با حرکت یزدان از خواب بیدار و با خستگی یزدان رو نگاه میکنه و لبخندی خسته به صورتش میزنه.
- بیدار شدی عروسک؟ حالا که پاشدی بیا بریم ببین زهرا خانوم چی برات درست کرده ناهار. (همزمان دست رها رو میگیره و به سمت روشویی میبره تا آبی به صورتش بزنه): رها بهتری الان؟
- آره. خیلی بهترم. فکر کنم مال خستگی بود. هر چند هنوزم خسته ام. یه کم سرم هم باز درد میکنه.
- بیا یه چیزی بخور خوب میشه اونم.
...
- رها تو بشین بگو باید چیکار کنم خودم درست میکنم دسر رو.
- نه بابا یزدان. خوبم به خدا. تو هم میخواستی بری بیمارستان. برو. از زندگی افتادی. برو قربونت. خودم درست میکنم.
- پسرم شما برو. من هستم. خودم کمکش میکنم. نگران نباشین.
- یزدان به ناچار و با نگرانی به سمت رها میره تا ازش خداحافظی کنه که رها ناگهانی از صندلی بلند و این باعث میشه آرنج یزدان به شدت به سینش بخوره و صدای ناله رها به هوا میره.
romangram.com | @romangram_com