#عشق_چیز_دیگریست__پارت_145
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!((
بعد از اینکه شمع ها رو روشن کردن رها با یه لبخند سمت یزدان برگشت تا ازش تشکر کنه که باز محو نگاه یزدان شد. نگاهی گرم. گرمایی که به رها میخواست هدیه کنه. رها رو آروم تو آغوش گرفت و بوسید و با نگاهی گرم
- رها ازت ممنونم. به خاطر اینهمه گرما و خوشی که بهم هدیه کردی. امسال قشنگ ترین سال تحویل رو کنار تو دارم. واقعا خوشحالم. رها تو هم خوشحالی؟ راضی هستی از اینکه با منی؟
- رها تنها نگاهش کرد و آروم: یزدان ازت ممنونم. تو بهم آرامش میدی. ممنونم ازت.
- شاید یزدان خیلی بیشتر از این میخواست بشنوه اما همین هم برای شروع خوب بود. خواسته زیادی بود اگر بغیر از این منتظر کلام دیگه ای میبود. روی مبل نشست و رها رو هم روی پاش نشوند و قران رو بر داشت و بوسید و صفحه اولش رو باز و چند برگ پول تا نخورده به یمن روزی و برکتی که میخواست توی خونه بمونه گذاشت
((عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،
romangram.com | @romangram_com