#عشق_چیز_دیگریست__پارت_133
- (با خنده): ها. حالا فهمیدم. تشکر لازم نیست. امشب جبران میکنی. (نگاهی عمیق به چشماش میکنه و آروم زمزمه میکنه): مگه نه؟
- آروم سرش رو پایین میندازه.
- (با لبخند): ببینم حالا این عروسک خجالتی من نمیخواد بابت خوابه راحته دیشب چیزی ما رو مهمون کنه؟
- (رها آروم از روی صندلیش بلند بوسه ای آروم روی گونه یزدان میزنه و از آشپزخونه بیرون میره)
- (یزدان با خنده): همچین خیلی سخاوتمندانه نبود اما خوب قبوله.
.
.
.
- مهمون ها رفته و دوباره تنها صدا، صدای نفس هایی آروم از دو مهمون تازه جا گرفته خونه بود. رها به ظاهر چشماشو بسته و خوابیده بود و یزدان تازه از حمام بیرون اومده بود. یزدان چراغ اتاق رو خاموش و به سمت تخت اومد. رها چراغ خواب رو روشن و کمی کنار کشید تا یزدان در کنارش قرار بگیره. صدای نفس هاش انقدر بلند بود که خودش هم ازشون ترسیده بود. تو آغوش یزدان قایم شده بود و در حالیکه میلرزید خودش رو مهمون نوازش های یزدان کرده بود. فاصله بینشون تنها نگاههای گرمشون بود. زمان گم شده بود. رها در یزدان و یزدان در رها گم شده بود. رها با نگاهش، با زمزمه هاش، با تمام وجودش فقط یک اسم رو فریاد میزد و اون کسی نبود جز یزدان.
- و نگاه یزدن، نفس هاش رها رو فریاد میزد
- ((خوابم یا بیدارم تو با منی با من. همراه و همسایه. نزدیک تر از پیرهن))
-
romangram.com | @romangram_com