#عشق_چیز_دیگریست__پارت_132
- راستی ناهار مامان گفت منتظرمونن. مامان اینای تو هم اونجا بودن.
- ا؟ پس خیلی نخوریم. الان ساعت دوازده و نیمه.
- اوهوم. موافقم.
- در سکوت به خوردن صبحانه مشغول شدن. سکوتی دلچسب با لبخندی که روی لب هر دوشون مهمون بود
- یزدان؟
- جانم؟
- ممنونم ازت.
- بابته چی؟
- همه چی.
- مثلا؟
- دیشب خیلی ترسیده بودم. اما... اما...
romangram.com | @romangram_com