#عشق_چیز_دیگریست__پارت_119

- (با خنده دست رها رو بلند و روی دست خودش که روی دنده بود میگذاره و در حالیکه آروم نوازشش میکنه): ما عادت داریم رها خانوم. شما راحت باشین.

- ببخشیدا. شرمنده اما روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره. مردم از گشنگی بابا. این فیلمبردارا رو میپیچونی بریم مورانو یه چیزی بخوریم؟

- (با تعجب): رها مگه زده به سرت. با این ریخت و قیافه همینمون مونده بریم رستوران غذا بخوریم. کوتا بیا دختر. یه کم تحمل کن میرسیم یه چیزی می خوریم. ببین تو داشبورد شکلات هست یه کم بخور تا برسیم.

- ااااااااااااااااااا.... (با لوسی و زبون ریختن): من گشنمه. شکلات که نشد غذا. اصلا من دلم پیتزا میخواد. اونم همین الان. (سرش رو کج میکنه): باشه؟ بگو باشه. ها؟

- امان از دست تو رها. به خدا گاهی شک میکنم تو اصلا 29 سالت باشه. عین یه بچه 4 ساله میمونی رها. اما چیکار کنم که این نگات نمی ذاره بهت نه بگم شیطون خانوم. حالا محکم بشین فعلا اینا رو دور بزنم تا بعد ببینیم برا شیکمه شما چیکار کنیم.

- ماشین با سرعت برق از جا کنده و اتوبان رو زیر پاش گذاشته بود. خوشبختانه ساعت 2 ظهر پنجشنبه بود و خیابونا خلوت. فیلمبردارها در تلاش برای رسیدن به عروس و داماد و رها در حال ذوق کردن و خندیدن.

- یزدان تندتر. تندتر. وای نمیدونی که. من عاشق سرعتم.

- (با خنده): میدونم رها خانوم. سابقت خرابه. ولی من نمیخوام آرزو به دل بمیرم پس سرعتو کم میکنیم چراکه دوستان ما رو گم کردن.

- وای یزدان عاشقتم.

- یزدان لحظه ای گیج شد. دوباره زمان رو گم کرد و میخواست از چهره رها بفهمه که آیا اون هم زمان رو گم کرده بود یا شاید هم یزدان رو با یاشا اشتباه گرفته بود. چراکه این کلام با گوش یزدان و دهان رها سخت غریبه بود. در آخر به این نتیجه رسید که این جمله تنها جملی ای بود از کودکی که از سرعت ذوق کرده و این شوق کودکانه اش رو با ساده ترین کلام بیان کرده. اما همین هم برای یزدان عالمی بود.

...



romangram.com | @romangram_com