#عشق_چیز_دیگریست__پارت_102


- در همون لحظه گیتی جون آویزی از یاقوت کبود و برلیان به گردنش میاویزه و صورتش رو میبوسه و رو به یزدان: یزدان جان چیزی رو فراموش نکردی؟

- یزدان با خجالت سرش رو پایین میگیره و سکوت میکنه. اما گویی همین یک کلام کافی بوده برای اینکه فریاد خندانه صدای جوونا برای اینکه یزدان یاشا رو ببوسه بالا میگیره. بعد از چند با تکرار یزدان به سمت رها قدم بر میداره و آروم پیشونیش رو میبوسه.

- طعم این بوسه هم درست همون طعم بوسه عصر رو به رها میده. همون طعم سوزان و آتشین. ناگهان رها گرم میشه و این گرما حتی تو نگاه سوزانش هم نمایان میشه. نگاهی که ناگهان حس میکنه کسی بهش زل زده. نه.... این نگاه چی میخواد بگه؟ باید از این نگاه فرار کنه. نباید به این نگاه امیدی بده. ناخوداگاه نگاهش دوباره سرد میشه. اما همون چند لحظه هم برای باورهای یزدان کفایت میکنه. یزدان لبخند بر لب دستان رها رو در دست میگیره و بلند میشن تا کیک رو ببرن.

...





حالا ساعت ها از شب گذشته و به اصرار پدر و مادر یزدان و رها قرار بر این شده که شب رو در کنار هم باشن تا بیشتر از بودن در کنار هم لذت ببرن و جرفهای نگبته زیادی رو با هم بزنن. حرفایی در این آخرین لحظات با هم بودنشون. چراکه رها فردا بستری میشه تا بعد از آزمایشات لازمه عمل بشه. اما رها و یزدان یکی روی تخت و دیگری روی مبل با فرسنگ ها فاصله قلبی و چند قدم فاصله جسمی روبروی هم نشسته و هر کدام در عالم خود سیر میکردند. نه خبری از حرفی یا کلامی غاشقانه بود و نه حتی حرفی ساده. نه نگاهی گرم نه نیازی در گرفتنه دستان هم. همچون دو غریبه که حتی یکدیگر را نمی بینند. رها در رویای یاشا و تنها تصویری که از مقابلش دائم عبور میکنه تصویر یاشا و خنده های فارغ از دردش و یزدان در رویای رها و نگاه لرزان و دستان سوزانش لجظه بوسیدن پیشونیش. و زمان که در رویای زودتر گذشتن و آسمان که در رویای زودتر به صبح رسیدن.

- ساعت یک و نیم شب رو نشون میداد و هوای اتاق هنوز سرد و خسته. یزدان خسته بود. خسته از اینهمه فکر کردن و به نتیجه نرسیدن. یزدان این مظهر مقاومت و صبر حالا شکسته بود و هر لجظه هم بیشتر میشکست. باید به آرامش میرسید. امشب باید تمام تلاشش رو میکرد تا دوباره همون یزدان محکم بشه. چراکه فردا و فرداهای دیگه روزگار سخت تری رو در پیش داشت. الان برای شکستن خیلی زود بود. با یک حرکت از روی مبل بلند و بدون نگاه کردن به رها که هر لحظه بیشتر داغونش میکرد کت رو از تنش در میاره و پشت صندلی میندازه. کفش هاش رو از پا در میاره و بعد جوراب هاشو. انگار خستگی کمتر میشه. دست میبره و گره کرواتش رو شل و از گردن درش میاره. رها تمام مدت با چشمانی جستجوگر حرکاتش رو دنبال میکنه. یزدان دست میبره و دکمه بالایی پیرهنش رو باز و دکمه سر دست هاشو شروع میکنه به باز کردنکه با فریاد رها به سمتش بر میگرده.

- داری چیکار میکنی؟ هان؟

- دوباره بی هیچ حرفی روشو اونطرف میکنه و دکمه های سر آستین رو باز و آستینش رو بالا میزنه و به سمت دستشویی اتاق میره. (درست لحشه آخر و قبل از وارد شدن به دستشویی): خسته ام رها. میخوام یه کم آرامش پیدا کنم. خسته ترم نکن.

- و رها با دنیایی فکر چشم میدوزه به در دستشویی و اینکه اون در کی باز و یزدان میخواد چیکار کنه. ناخوداگاه دلش برای یزدان میسوزه. بهش حق میده. یزدان خیلی خوبه. این جهنم حقش نیست. اما تقصیر منم نیست یزدان. منو ببخش. من بهت گفتم وارد این بازی نشو. منو ببخش. و باز سرش رو روی پاش میگذاره. دیگه مهم نیست یزدان میخواد چیکار کنه. چشماشو میبنده و آروم اشک از گوشه چشماش می لغزه. منم خسته ام یزدان. خسته تر از تو. بی پناه تر از تو. یزدان آخر این قصه چی میشه؟


romangram.com | @romangram_com