#عشق_چیز_دیگریست__پارت_101
- (با خنده): بابا ما رو بگو فکر کردیم عروس دامادمون رو دزدیدن نگو عروس داماد در رفتم اومدن این بالا قربون صدقه هم برن. به به چشمم روشن
- (هه چه قربون صدقه ای هم. عیب نداره دل شمام بذا خوش باشه فرانک جون): ببخشید فرانک جون. راستش پایین هم خیلی شلوغ بود و هواش سنگین شده بود برا رها هم اینکه گفتیم تا همه سرشون گرمه شامه ما هم بیایم بالا یه کم استراحت کنیم.
- (با خنده): بله دیگه. چرا که نه. حالا قربونتون برم پاشین پاشین زود بیاین پایین مراسمه حلقه و کیک و این چیزاس. این فیلمبرداره هم که کشت ما رو انقد نق زد. رها مامان خوابت برده؟ پاشو مادر. پاشو وقت زیاد داری با حرفای یزدان بری یه دنیا دیگه. بدویین بیاین پایین.(از اتاق بیرون و در رو میبنده)
- من هیچ جا نمیام. حوصله ندارم. خودت برو یه کاریشون کن برن. خسته شدم دیگه. از اولم گفتم بیخود مراسم نگیرین.
- رها جان عزیزم منم حوصله ندارم اما چاره هم نداریم. پس برانکه زودتر برن بیا بریم پایین سریع هر کار میخوان بکنیم که برن.پاشو فدات شم. پاشو خانومم. (و دست رهها رو میگیره و آروم از روی تخت بلند میکنه)
- انگار امشب نه شانس با رها یاره نه با یزدان. درست اولین قدم رو پایین نگذاشته سر و کله یاشا پیدا میشه با لبخندی عمیق: ببینم این خواهر ما رو کجا برده بودی 2 ساعت اونم تنها تنها؟ (دستی پشت یزدان میزنه و باهاشون همگام میشه)
- (اما یزدان تمام حواسش به رهاست که دوباره تقریبا تمام وزنش رو روش انداخته و پاهاش رو روی زمین میگشه. یزدان دست رها رو محکم تر میگیره و در حالیکه به زور خنده رو روی لبهاش میاره رو یه یاشا): اختیار دارید یاشا جان. رها یه کم خسته بود رفتیم تا کمی استراحت کنه. خودت که شرایطش رو میدونی. خستگی بهش فشار میاره و خیلی زود خسته میشه تازگی. به هر حال بیماریش همچین بی درد سر کامل هم نیست. (و با حرکتی سریع رها رو به دنبال خودش به سمت دیگه سالن میکشونه و روی مبل مینشونه.)
- گیتی جون از روی مبل بلند و رو به همه با صدایی بلند و همراه خنده؟ خوب بالاخره این عروس داماد ما هم تشریف آوردن. جناب حکمت ما منتظریم. با این جرف جناب حکمت از روی مبلش بلند و به سمت رها و یزدان گام برمیداره و رو به روی اونها :
- خوب اگر اجازه بدید چون قرار بر این شده که یزدان خان و رها جان تا مدتی بعد از عمل رها ازدواجشون رو به تاخیر بندازن با اجازه همه من یه سیقه مجرمیت براشون میخونم و شروع میکنه به خوندن سیقه. رها وحشت زده یزدان رو نگاه میکنه. نه. این دیگه خارج از تحملشه. اصلا کی همچین قراری رو گذاشته بده؟ نه.... تا میاد دهن باز کنه یزدان که تمام مدت به صورت رها خیره و تمام نگفته ها رو از نگاهش خونده بود دست رها رو مجکم فشار و اون رو دوباره روی مبل مینشونه و آروم کنار گوشش:
- رها جان آروم باش. اینا فقط یکسری اسم و مراسمه الکیه. ولشون کن. بذار دلشون خوش باشه. چه اهمیتی داره. ما که قراره با هم ازدواج کنیم پس بذا ایینا الان هر کار میخوان بکنن. تو فقط به دختر کوچولوت فکر کن رها. باشه.
- انگار قفل شکسته شد. تنها با گفتن دختر ک.چ.ل. رها از این رو به اون رو میشه و قطعا یزدان هم به همین دلیل این حرف رو تو این لحظه به رها یاد آور شده بوده. رها به دنیای رویاهاش میره و یزدان خوشحال از بی خبری رها. مراسم به خوبی تموم میشه و رها وقتی به این دنیا بر میگرده که یزدان رو مقابل خودش میبینه که به نام میخونتش و انگشتری با یه تک نگینه برلیان در وسط و سه ردیف باگت در دو طرف رو به سمتش گرفته. تابه خود بیاد یزدان انگشتر رو داخل انگشت حلقه اش میکنه و آروم بهش تبریک میگه.
- فرانک حلقه ای نگین دار رو داخل دست رها میگذاره و با اشاره بهش میفهمونه که باید به یزدان بده. رها بی حواس انگشتر رو به سمت یزدان تعارف میکنه که یزدان سریع انگشتش رو مقابل رها میگیره. رها ابتدا مات یزدان رو نگاه میکنه و بعد از چند ثانیه با صدای یاشا که با خنده میگفت رها چرا میلرزی؟ حول نکن خواهر گلم ناگهان جرقه خشم تو وجودش روشن و با دو انگشت سعی میکنه انگشتر رو داخل دست یزدان کنه اما تلاشش بی نتیجه میمونه و ناچار با یک دست دست یزدان رو میگیره و با دست دیگه حلقه رو داخل انگشتش میکنه. درست در همین لحظه نگاه طوفانی مرجان رو روی خودش میبینه و ناگهان لبخندی که همیشه برای نشون دادنه پیروزیش به مرجان در این چند وقت روی لبش اومده بود، دوباره روی لبش جاری میشه و ناخوداگاه و برای حرصی کردن بیشتر یزدان لبخندی عمیق تر روی صورتش میپاشه.
romangram.com | @romangram_com