#عشق_مخفی_پارت_647
صداشو شنيدم : واي الان اقا مياد دمار از روزگارم در مياره اگه اماده نباشي بدو بيا بشين رو اين صندلي !
با تعجب ؛ چي ميگي؟ اماده چي؟ مگه قرار نبود كمكم كني؟
-حالا كمكتم ميكنم ، امشب كاري باهات نداره ميدونم پس بيا امادت كنم
براي اينكه كمكم كنه ناچار بودم روي صندلي نشستم كه كا چند تيكه وسيله گريم و ارايش از و كشو برداشت
و بخاطر قد كوتاهش خم شد روي صورتم !
اصن انگاري تو اين دنيا نبودم ! ياد شايان افتادم كه چطور بي رحمانه و بي غيرتانه
منو ول كرد و بعد از گرفتن چكش رفت !
يادم نميره لحظه اخر در گوشم گفت حسابك باهات تسويه شده ديگه ...خيالت راحت ،خوش بگذره !
واقعا من موقعه تقسيم شانس كدوم گوري بودم؟ بقيه پسر عمو هاشون مثل داداششونن و موقعه سختي بهشون تكيه ميكنن ....اونوقت من ؟؟؟
دلم بدجور ارامش ايليام و ميخواست ، دلم ميخواست سرم و بزارم روي سينش و ضربان قلبش و بشمرم !
دلم ميخواست وقتي ميترسم كنارش بشينم و محكم توي گوشم بگه كه مواظبمه !
بغض سنگين گلوم و قورت دادم كه دستش و از روي صورتم برداشت
-تموم شد !
به اينه نگاه كردم صورتم از بي روحي در اومده بود ! رژ قرمزي روي لبهام بود چشمام خط چشم بلندي كشيده بود كه خمار ديده ميشد
ياد ايليا افتادم موقعه اي كه بخاطر زدن رژ پررنگ دعوام ميكرد
دستم رژم كشيدم و جيغ كشيدم ! نه نميخوام كسي به غير ايليام صورت ارايش شدمو ببينه
نميخوام !
خانمه اومد دستمو گرفت
-دختر جان چيكار ميكني؟ تمام زحماتمو به هدر دادي !
romangram.com | @romangram_com