#عشق_مخفی_پارت_604
اما ن خودم جوابشونو میدونستم
نع کسی بهم میگفت
سرمو به دیوار تکیه دادم اشکام ریخت
دیگه تا کی اشک باید دست بجونبونم
اگر بلایی سرم بیارن چی اگر بخوان با من. ....
نه نه باورش هم زجر اوره
دور بر اتاق رو دید زدم چیزی نبود جز پنجره کوچیکی رفتم سمتش
بازش کردم اما چوب رو به صورت ضرب دری دوتا هم به صورت عمودی و افقی گذاشته بودن
محکم در پنجره رو کوبیدم به هم : لعنتییی بیصاحاب
اومدم اینور در حالی ک ی دستم ب کمرم بود ی دستمو روی لبم میکشیدم توی اون لونه موش
قدم میزدم
با فکر که اومد توی ذهنم لبخند شیطانی زدمو و به طرفش رفتم
ادرینا:
بعد از انجام کارم نشستم اونم نشده بود اهه
ساعت نبود نمیدونم ساعت چند بود گرفتم خوابیدم
****
با نوازش دستی لبخندی زدمو زیر لب گفتم: ایلیااا
romangram.com | @romangram_com