#عشق_مخفی_پارت_593

به سمت من اومد و گفت : خب ادرينا خانم ! از قبل بهت گفته بودم كه تو بلاخره تو چنگالاي من أسير ميشي!
ايليا : خفه شو حرومزاده ....... ادرينا شوهر داره !! شوهرشم منم !
شايان پوزخندي زد و گفت : مهم نيست ! هرچي و هرجور باشه مهم نيست ! مهم اينه كه بازي به نفع من تموم شد !
ايليا پوزخندي با لبهايي كه تركيده بود و خون ازش ميومد زد و گفت : همچين به نفعتم تموم نشد ! فك نميكنم برنده تو باشي!
شايان به سمت ايليا رفت با حرص و نفرت زيادي مشت محكمي توي صورت ايليا زد
كه همزمان صداي جيغ منم بلند شد..........



جيغ بلندي زدم ! سوزش درد و تو رگه هايي از صورت خودم حس كردم ! چه برسه به ايليا!
دستم و از روي صورتم برداشتم و به كسي كه تموم هستي و بود نبودم بود چشم دوختم !
صورتش پر خون بود ! همراه با يه قطره اشك از چشمام اومد گفتم : ايليا حالت خوبه؟
قبل اينكه ايليا جواب بده صداي خنده بلند شايان و شنيدم و با نفرت بهش چشم دوختم !
شايان : اخي ! دختر عموي بيچاره من ؟ نگران عشقتي؟
عشقتي و باز بلند خنديد !
ايليا : خفه شو مرتيكه رواني !
سام هم كه عين ...... همونجا ساكت وايساده بود و بود و به اين نمايش نفس گيرِ مسخره ما نگاه ميكرد !
شايان نچ نچي كرد و گفت : نچ ....نچ .... از يه پليس متشخص بعيده اين حرفا!
خدايا ! اين چه امتحانيه ؟ چرا تا ميام طعم خوشبختي و بچشم ميفهمم همش يه سرابه؟
چرا تموم نميشه اين جهنمي رو كه شايان برام ساخته؟
شايان بابام و ازم گرفت ! زندگيم و ازم گرفت ! حالا ميخواد جونم و ازم بگيره؟ ميخواد ايليا رو هم ازم بگيره!

romangram.com | @romangram_com