#عشق_مخفی_پارت_592
به سمت من اومد و همينكه خواست دستش و روي صورتم بكشه !
صداي غرش ايليا رو شنيدم : بهش دست نزن عوضي
و دستشو به زور ازاد كرد و مشتي به يكي از اون گولاخاي پشت سرش زد !
همينكه خواست به سمت ما بياد يكي ديگه گرفتش و مشتي حواله صورتش كرد و از گيج شدن ايليا توسط مشتي كه بهش خورده بود استفاده كرد و دستاشو بست !
سام : سرگرد ! بهتره زياد انرژي به خرج ندي براي خودت بدميشه !
يا داد گفتم : كاري باهاش نداشته باش كثافت !
چيزي نگفت و فقط دستش و با لذت روي صورتم كشيد!
دوباره صداي داد ايليا رو شنيدم : گفتم بهش دست نزن لعنتي !
با اشكي كه تو چشمام حلقه زده بود تو چشماش نگاه كردم !
صورتش قرمز شده بود و رگ هاي گردنش به كلفتي طناب !
خدايا نكنه بلايي سر ايليا بيارن ؟ نكنه از هم جدامون كنن؟
ايليا گفت ساعت ١١ ميان ولي الان ٨ !! از طريق شنود ها فهميدن چي شده پس چرا نميان؟
سام : بسه ..... حرفاتون حوصلم و سر ميبره !
و با صداي بلندي گفت : شايان !
ميون بهت و ناباوري ما ! شايان پست فطرت از اتاق بيرون اومد!
ايليا : باورم نميشه ...... شايان !؟
منكه ديگه مغزم كشش نداشت باور نميكردم اين شايان باشه ! اونكه تو اتيش سوزي مرده بود ؟
اونقدري تعجب كرده بودم كه نميتونستم حرفي بزنم !
شايان : درسته منم ،،،،،،،،
رو به ايليايي كه اخم ترسناكي روي صورتش بود كرد و گفت : حالت چطوره سرگرد رادمنش ؟ فك نميكردي بازي به نفع من تموم شه ؟ هنوز بايد خيلي تاوان بدي!
romangram.com | @romangram_com